خاطرات یک عروس جوان

خاطرات تلخ و شیرین

مامان بزرگم فوت کرد
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 11:23  توسط ناشناس  | 

سلام دوستای عزیز دل من چطورین حال و احوال خوبه؟ممنون که میاین و وقت میزارین و نوشته های منو میخونید و نظرات خودتون رو میگین و منو راهنمایی میکنین خیلی ممنونم ازتون.

خوب بزارین از دیروز که رفته بودیم ابعلی تعریف کنم که خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی.با شوهری دوتایی رفتیم کلی توییپ سواری کردیم ولی دستکش نبرده بودم با خودم دستام یخ زد و بی حس شده بود ولی بازم پرو بازی در میاوردم و تا میرسیدیم پایین زور پامیشدم میدویدم بالا شوهری میگفت نه به اون اولش که ناز میکردی نمیومدی نه به الان که نفس منه بیچاره گرفت اما تو هنوز میگی بریم بازی.کلی شوهری رو بالا پایین بردمش اخه تفلکی خسته شده بود میگفت خودت تنهایی برو بالا سر بخور منم تنهایی میترسیدم راستشو بخواین الکی میگفتم نه بیا دوتایی بریم کیفش بیشتره ولی دو سه دفعه نزدیک بود بخوریم به دیواره های پایین خدا بهمون رحم کرد وگرنه شاید الان من بیمارستان بودم یا شاید اصلا الان تو این دنیا نبودم  تازه منو شوهری خیلی احتیاط میکردیم و خیلی بالا هم نمیرفتیم که سرعتمون زیاد بشه ولی بازم خطرناک بود اخه دیدین که ابعلی پایین محوطه ای که مردم توییپ سواری میکنن رو دیوار کشیدن همون دیواره خیلی خطریه یعنی اگر با سرعت بری معلوم نیست چی به سرت بیاد اگر به جای همون دیوار از این سیم توری ها میکشیدن خیلی بهتر بود یه جا نزدیک بود به دیوار بخوریم شوهری منو از توییپ هول داد پایین بعد خودشو پرت کرد کنار خیلی بد بود واقعا ترسبده بودم یه جای دیگم رفته بودیم بالا میخواستیم توییپ سوار بشیم  من داشتم شالمو درست میکردم که یکدفعه سر خوردیم و دسته من زیر پای شوهری گیر کرده بود جیغ میزدم ای دستم اون بیچارم نمیتونست کاری کنه بی زور دستمو از زیرش در اوردم خدا رحم کرد وگرنه مچ دستم میشکست ولی در کل این جور بازی ها خیلی خطرناکه ولی از بس کیف داره مردم خطراتشو نمیبینن همون دیروز 2نفر راهی بیمارستان شدن یکیشون حالش خیلی وخیم بود اخه با سرعت خورد به دکل ها همه مردم دورش جمع شدن ما که جلو نرفتیم ولی میگفتن حالش خیلی بده بیچاره بیهوش شده بود باز یه اقای دیگم داشت بقیه که دارن سر میخورن رو میدید حواسش پرت بود یهو یه توییپ اومد خورد بهش با صورت اقاهه خورد زمین چند دقیقه ای گیج بود یکم دراز کشید همون جا تا حالش جا اومد پاشد.اینم از ابعلی رفتن ما .

راستی دوستای گلم ازتون یه خواهشی دارم تورو خدا برای مادر بزرگ من(مادر پدرم)دعا کنید حالش اصلا خوب نیست الان یک سال میشه که دچار سرطان شده الان یک هفته ای میشه که حالش یکدفعه بهم ریخته و الان نه حرف میزنه نه میتونه راه بره فقط خوابیده تورو خدا دعا کنید که حالش بهتر بشه بنده خدا هنوز 60سالشم نشده ولی تو زندگیش خیلی سختی کشیده تورو خدا اگر نوشته های منو خوندید براش دعا کنید دکترا جوابش کردن میگن هیچ راه علاجی نداره ولی من به معجزه خیلی اعتقاد دارم شاید معجزه ای بشه و مامان بزرگ منم شفا پیدا کنه اخه یه عمه مجرد هنوز تو خونه دارم بیچاره خیلی تو این مدت سختی کشیده از بس که حال مادرشو این طوری میبینه .دیروز امام زاده هاشم هم رفتم واسه مامانیم نذر کردم فقط خدا کنه که بهتر بشه راستش الان دکترا گفتن که بهش تریاک بدین بخوره که درد زیادی نکشه والا تا الان دیگه رفته بود الانم با همین چیزها نگهش داشتیم .بابا مامانم الان 3روز میشه رفتن پیش مامان بزرگم که بابام برای دفعه اخر مادرشو ببینه و امروزم قراره برگردن تهران.من دوهفته پیش زنگ زدم بهش باهاش صحبت کردم قشنگ صحبت میکرد و حال همگی مون رو پرسید حتی از کار شوهریم سوال کرد و از اینکه پرسید من حامله هستم یا نه بعد گفت بهتر الان زوده بچه دار بشین یعنی قشنگ حواسش به همه چیز بود  ولی 4شنبه هفته پیش حالش بعد میشه میبرنش بیمارستان و اونا هم میگن کاری از دست ما بر نمیاد ببرینش خونه الکی یه تخت رو اشغال نکنه خلاصه اینکه جوابش کردن دکترا تورو خدا براش دعا کنید که خوب بشه من میدونم که شما دوستای گل من دلاتون خیلی پاکه پس ازتون خواهش میکنم که دعا کنین خدا شفا بده مامانیم رو.ببخشید که سرتون رو درد اوردم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 12:49  توسط ناشناس  | 

سلام خوبییین خوبممم 

چه خبرها اوضاع و احوال خوبه؟منم خوبم شکر خدا همه چیز ارومه

جمعه این هفته گذشت نه هفته پیشش دایی شوهری و زن و دوتا پسرهاش اومده بودن خونمون وای بیچارمون کردن این دوتا بچه   یه سره باید میگفتی دست نزن بشین نکن این مامانشونم که هیچی بهشون نمیگفت بیچاره شوهری من همش دنبالشون بود بچه کوچیکش هی میومد تو اشپز خونه میرفت سر یخچال الکی میگفت تشنمه که با دکمه های یخچال ور بره منم تا دیدم مامان باباش حواسشون نیست تو یه حرکت مخفیانه پرتشون میکردم بیرونتمام وسایل دکوری که چیده بودم رو جمع کرده بودم ولی حواسم به لوازم ارایش هام نبود که دیدم وای خدای من چه بلایی سر وسایلام اوردن دوتایی خودشون رو مثلا  دلقک درست کرده بودن که ما بخندیم ولی همه دعواشون کردن رژ لب های من بیچاره هم که راهی سطل زباله شدن42 Orange Emoticonsاین قدر خوش رنگ بودن.قرار بود از شام بیان ساعت ۵ خونمون بودن تازه راه رو گم کرده بودن ساعت ۵ رسیدن اگر گم نمیکردن کی میرسیدن خدا میدونهخلاصه تا رفتن دو کیلو وزنم کم شد.

هفته پیش هم عمو اینام اومده بودن خونه مامانم همگی اونجا بودیم این قدر این شوهری با پسر عموهام خندوندند مارو اخه فیلم عروسی مارو گذاشته بودیم میدیدیم بعد هی سوتی های فیلمو میگرفتن مثلا یه تیکه که شوهری سوار ماشین میشه میخواد ماشین رو روشن کنه سوئیچ گیر کرده بود تو جیبش بیرون نمیومد هی زور میزنه درش بیاره هی دستشو میکشه کلنجار میره با خودشیه جای دیگه با شوهری تو باغ عروس که رفته بودیم داشتیم تو الاچیق میرقصیدیم شوهری کلی پول ریخت سرم البته همش دلار بود بعد پسر عموم گیر داده بود به شوهری میگفت اگه راست میگی  تو تالار که اومدی میخواستی پول بریزی ترسیدی بچه ها بیان جمع کنن شوهری هم میگفت اره دیگه پس فکر کردی من میزارم سرم کلاه بره اونجا ریختم که خودم هم جمع کنمیه جای دیگه شوهر عمه ام میرقصه وای کرکر خندس از بس که تند میرقصه اول کنار سن وایساده بود دست میزد بعد یه فضای خالی گیر اورد خودشو انداخت وسط همه کشیدن کنار عین یه بمب ترکید اون وسط این قدر باحال میرقصه فقط ۵ متر فضا میخواد برا این ور اون ور رفتنشوای چه عروسی دلم خواست این ماه صفر تموم بشه ببینیم فک و فامیل عروسی نمیکنن یکم بریم خودمون رو خالی کنیم یکم   الان یاد عروسی دوستم افتادم که اخر شب که داشتیم میبردیمشون خونه وسط راه جلو ماشینو گرفتن دامادو پیاده کردن برقصن بعد که دوباره سواره ماشین شدن پدر داماد جا مونده بود که یه دفعه دوستم میبینه به شوهریش میگه وای بابات جا مونده اخه سر عروسی اونا بیشتر فامیلاشون اب شنگولی خورده بودن اصلا تو حال خودشون نبودن ولی عروسی ما خداروشکر سالم برگزار شددعا کنین بخت این خواهر شوهره منم باز بشه الان ۲۹ سالشه دیگه کم کم داره دیر میشه براش مادر شوهرم اینقدر نذر کرده ولی چه فایده سالی یه بارم که یه خواستگار میاد یا پسره یه ایرادی داره یا خواهر شوهر ایراد ازش میگیره اخه دوست پسرم نداره که پسره بیاد بگیرتش  شوهری دیروز زنگ زده بود بهش میگفت ایشالا این دفعه بیایم پیشتون برا عروسی تو میایم من به شوهری گفتم میخوای انگیزه توش ایجاد کنیمیدونید اخه خواهر شوهرم از شوهریمم بزرگتره بعدم ما عروسی کردیم و اون هنوز مجرده شوهری خیلی براش ناراحته میگه صدمه روحی میخوره ما هم که میریم خونه پدر شوهر من میگم یه وقتی مارومیبینه غصه میخوره براش ناراحت میشم البته اون یکی خواهر شوهرم هم مجرده ولی هم سنه منه هنوز جا برا ازدواج داره ولی برا بزگه کم کم داره دیر میشه شوهری بهش میگه یه خورده ارایش کن برو ابروهاتو یه خورده تمیز کن ولی نمیدونم چرا این کارو رو نمیکنه فقط سیبیلاشو بر میداره ارایشم عروسی به عروسی میکنه دوست پسرم که نداره پس با این اوصاف باید فعلا بمونه دیگه.منو شوهری ۳سال با هم دیگه دوست بودیم هم خانواده شوهری میدونستن هم خانواده من البته همه خانوادم به جز بابام از بابام خیلی میترسیدم ولی این اخری های دوستیمون بابام متوجه شده بود از بس که هرروز هرروز کادوهای جور واجور میبردم خونه اونم طلا بعد الکی میرفتم خونه میگفتم پیدا کردمش یا دوستم فلانی خریده خوب تابلو بود دیگه تو ۳ سال دوستیمون شوهری انگشتر نقره ست خریده بود برا دوتاییمون  که همیشه دستم میکردم یه گوشواره طلای ایتالیایی خریده بود با یه انگشتر طلای دیگه قلب بود روش پر از نگین هنوزم دارمشون بعد یه سکه پارسیان برا تولد سال اول یه ربع سکه برا تولد سال دوم و یه زنجیر و پلاک خیلی خوشکلم برا تولد سال سوم خرید که البته سکه هارو نشون ندادم ولی پلاک و زنجیر رو گفته بودم پیدا کردم بابام میگفت چطوری تو اینو پیدا کردی اونم تو همچین جعبه بزرگی اخه شوهری یه جهبه کادو خوشکل گرفته بود توشم پر از گل بود بابام میگفت طرف چه خوش سلیقه هم بوده حیف کادوشو گم کرده دیگه متوجه شده بود کسی بهم داده بعد کم کم مامانم بهش گفت و خانواده شوهری اومدن خواستگاری و حالا هم که اینه اوضاع زندگیمون ولی حالا الان بیچاره شوهری اینقدر قسط و اجاره و خرج خونه داریم که تو همیناش موندیم ولی بازم خداروشکر راضیم ازشاز وقتی عروسی کردیم مادر شوهرم خیلی سعی میکنه که شوهری رو بکشه طرف خودش اخه شوهریم خیلی به پدر مادرش احترام میذاره و منم البته خیلی دوست داره ولی مادر شوهرم همش میگه پسرم اخلاقش عوض شده شما عروس ها پسرام رو از من گرفتین اما این قدر درک نداره که بابا جان دیگه پسرت زن داره و باید یه زندگی رو بچرخونه خوب وقتی ادم مشغولیاتش بیشتر میشه شاید کمتر فرصت کنه که محبتش رو ابراز کنه باید خود ادم شعورش بکشه و درک داشته باشه نکه برگرده بگه عروسام پسرامو ازم گرفتن تازه اونم کی شوهری من که زنگ میزنه به مامانش یک ساعت قربون صدقش میره نمیدونم چرا اخلاق خانواده شوهری این طوریه میدونید دوست دارن هرچی خودشون میگن بدون چون و چرا بگی چشم ولی الان که ما مستقل شدیم بالاخره برا خودمون یه برنامه هایی هم داریم دیگه نمیتونیم به تمام خواسته های اونا بگیم چشم ولی اونا فقط یه بله قربان گو میخوان همینو بس.باورتون میشه الان ۵ ماهه که اونا به من زنگ نزدن البته به گوشی شوهری زنگ میزنن هفته ای یک بار لااقل بهش زنگ میزنن ولی به من تفلکی نه ولی با این حال من روز مادر بهش زنگ زدم تبریگ گفتم روز تولدش زنگ زدم بهش تبریک گفتم برای هر مناسبتی هم که میشه اس ام اس میزنم ولی اون نه زنگ میزنه نه اس ام اس میده حتی جواب اس ام اس هم نمیده من دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم به نظر شما چیکارشون کنم درست بشن؟؟؟یه دفعه به مادر شوهر گفتم مامان جان تو این دنیا هر کاری کنی جوابشو میبینی به قول معروف از هر دست بدی از همون دست میگیری شما الان با عروس هاتون همون طوری رفتار کنید که دوست دارید در اینده مادر شوهر دختراتون باهاشون رفتار کنن ولی بازهم نمیدونم چه مشکلی داره میدونید پدر شوهرم زیاد به حرف های مادر شوهرم اهمیت نمیده یعنی تو جمع هم گاهی وقت ها ضایش میکنه برا همین میگم شاید میبینه ما با هم خوبیم حسودی میکنه نمیدونم واقعا نمیدونم چطوری باید باهاشون رفتار کنم الانم که رابطه زیادی باهاشون ندارم اخه این طوری اعصابم راحت تره شوهری هم گلایه ای نداره و اونم میگه این طوری بهتره و فعلا داریم با ارامش زندگی میکنیم ولی از شما عزیزان میخوام کمکم کنید واقعا راهنمایی میخوام ازتون.این دفعه که رفتیم پیششون داشتیم میرفتیم یه جا مهمونی شوهری من کار داشت گفت من سه چهار ساعت دیگه میام بعد گفت دوست داشتم الان باهاتون بیام ولی نمیشه کار دارم بعد به من گفت اخ قلبم درد داره میگیره از دوریه تو البته با شوخی و خنده منم گفتم قلبم برای تو میزنه عزیزم و دوتایی خندیدیم بعد گفتم خوب عاشقانه بسه برو پی کارت دیگه  البته شوخی میکردیم ها بعد مادر شوهر همچین برگشت چپ چپ منو نگاه کردو روش رو کرد اون طرف و تو ماشین نشست به جای این که بگه خوشحالم میبینم تحمل دوری از هم رو ندارید این حرکت رو کرد حالا اگر منو شوهری واقعا عاشقانه بهم همچین حرفی رو میزدیم و میخواستیم عاشقانه بازی در بیاریم خوب میگفتیم مادر شوهرم حالش بد شد از ادای عاشقانه ما اونم تو جمع ولی ما لحن گفتنمون فقط جنبه شوخی و خنده داشت ولی نمیدونم چرا همچین کاری رو کرد ولی حالا الان من مادر بزرگ خودم رو میبینم مثلا همش به عروساش میگه بچم فلانی یا بچم فلانی اما مادر شوهر من یک دفعه تاحالا همچین چیزی نگفته یا به دایی هام گفته تنها حق اومدن خونه منو ندارین یا وقت هایی که بهشون زنگ میزنه حتما به خونشون زنگ میزنه و با پسرش و هم عروسش صحبت میکنه ولی مادر شوهر من فقط با شوهری میحرفه تازه به گوشیش هم زنگ میزنه تاحالا یک دفعه هم از وقتی اومدیم خونه جدید زنگ نزده باورتون میشه؟؟برا سالگرد ازدواجمون پیش خانواده شوهری بودیم  اصلا یک کلمه نگفتن که سالگرد ازدواجتون مبارک این قدر ناراحت شدم در عوض مامان تفلکی من بهمون زنگ زد هم تبریک گفت هم با شوهری کلی حرف زد وقتی هم برگشتین تهران برامون کادو خریده بود داد ولی اونا یه تبریک خشک و خالی هم نگفتن حالا اگه ادم های کم حواسی بودن میگفتم اشکال نداره یادشون رفته ولی مادر شوهره من که یادش مونده پارسال اولین برفی که زمستون اومد و سال پیشش چه تاریخی اومد ادم تعجب میکنه ازشون الان روزی هزار مرتبه دارم خدارو شکر میکنم که از هم دوریم وگرنه معلوم نبود زندگمون چی میشد نمیدونم واقعا چطوری باید باهاشون رفتار کنم الان فقط رابطه ام رو باهاشون کم کردم که راحت تر باشم و تا الان هم مشکلی پیش نیومده ولی هنوز متوجه نشدم چه مشکلی با من دارن.ببخشید سرتون رو درد اوردم ها اگر میشه راهنماییم کنید.بازم مینویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 14:30  توسط ناشناس  | 

بعد از ماه ها

سلام دوستان حال و احوالتون خوبه

ااااااااا چه همه دیر اپ کردم ها کلی دلم واسه نوشتن تنگ شده بود یادش بخیر بی کار بودیم هر روز هر روز مطلب مینوشتم.

خوب شماها خوبید دیگه؟سلامتین؟اوضاعتون خوبه؟ایشالا همگی خوب باشید.

خوب بزارین از خودم بگم البته این قدر تو این مدت اتفاقای جالبی برام افتاده که نمیدونم از کدومش بگم از مادر شوهر بگم خوبهتفلکی مادر شوهر دیگه کاری به کارش ندارم بهم دیگه گیر نمیدیم باهم بهتر شدیم. وسطای تابستون بود اونا اومدن خونمون اخر تابستونم ما رفتیم پیششون و گاهی بهم یه زنگی میزنیم همین.

خوب بزارین از کارم بگم که یه مدت بیکار بودم و باز خدارو شکر یه جای جدید استخدام شدم و مشغول به کارم و از کار قبلیم هم خیلی بهتره و من راضی ترم هم محیطش بهتره هم حقوقش خیلی بهتره هم ساعت کاریش خلاصه این که این سال ۹۰ خیلی خوب بود برامون منو شوهری که خیلی پیشرفت داشتیم تو این سال چون هم ماشینمون رو عوض کردیم مدل بالاتر خریدیم هم خونه اجاره ای مون رو عوض کردیم و الان یه خونه ۷۰ متری اجاره کردیم و یکم خونمون بزرگتر شده و یه خیابون بالاتر از ما خونه دوستمه که گفته بودم ۲۳تیر عروسیش بود بیشتر ۵ شنبه شب ها یا اونا میان خونه ما یا ما میریم یا باهم میریم بیرون البته یه دوسته دیگم هم هست که اونم ۲ ماهی میشه عقد کرده اونم میاد با شوهرش خونمون و شوهری هامون حسابی باهم دیگه رفیق شدن و خدارو شکر از وقتی اومدیم خونه جدیدمون زندگیمون خیلی شیرین تر شده و از زندگیم راضی ترم فقط برامون دعا کنید که ماهم تو این اوضاع گرونی بتونیم یه خونه کوچولو موچولو از خودمون داشته باشیم.

بعد از ظهرها هم ساعتای۷ میرسم خونه تا یکم مرتب میکنم خونه رو شوهری هم میرسه البته بیشتر وقت ها شوهری میاد دنبالم چون شرکتشون چندتا خیابون بالاتر از محل کاره منه ولی بعضی از روزها که طرح ترافیک از محل کارش دیرتر میاد بیرون منم مجبورم با مترو بیام خونه و صبح ها هم باهم دیگه میریم سر کار و تو کارای خونه هم ای کمو بیش کمکم میکنه اخه خیلی تنبل این شوهر بنده تا میرسه خونه جلو تلویزیون دراز میکشه کنترل هم دستش و هی این کانال اون کانال میکنه خداروشکر ازم چایی نمیخواد دیگه از بس که سز کار چایی میخوره حالا چایی هامون مونده رو دستم کسی نمیخواد حراجش کردیم

اها بزارین از شوهری بگم که دیشب هوس بچه دار شدن کرده بود و داشت مخم رو میزددیروز از سر کار اومد خونه گفت یکی از دوستام بچه دار شده اما بچشون زود به دنیا اومده غافل گیرشون کرده حالا هم تو دستگاه هستش و میگفت کلی دوستم بالا و پایین میپریدو خوشحال بود هی میگفت کی ساعت کاری تموم میشه برم بچمو و خانومم رو ببینم و رو مخ شوهری منم کار کرده که پدر بودن خوبه وکلی کیف میده رفتم ۳۰۰هزار تومن برا بچم پوشک خریدم یه حالی میده شوهری منم بهش گفته که پولتو میزاری لای پای بچت بعد میندازی دور کیف میده؟خلاصه این که به شوهری گیر داده که تو نمیخوای بابا بشی اخه شوهری و همکارش هم سن هم هستن و اون گیر داده بود که شما هم یه نی نی بیارین و شوهر مارو به هوس بچه دار شدن انداخت...وقت خواب فرا رسید و شوهری خودش رو چسبوند به من به حالتی که داشتم از گرما میپختم.شوهری:عزیزم تو به فکر بچه دار شدنمون هستی؟من:اره خوب معلومه که هستم ولی چی شده به این فکر افتادی؟شوهری:امروز همکارم خیلی تعریف میکرد از بچش میگفت حس خوبیه باباشدن تازه این صدای بچه همسایه رو می شنوی چه باحال میخنده؟(از شانس ما واحد کناریمون یه بچه ۵یا۶ماهه داره این بچه هم این قدر خوش اخلاقه همش صدای خنده هاش میاد)

من:اره خوبه مادرو پدر شدن کیف داره یه نی نی داشته باشیم.شوهری:پس موافقی؟منم که زیاد  حرف شوهری رو جدی نگرفته بودم گفتم اره چون قبلا به این نتیجه رسیده بودیم که تا ۵ سال دیگه تنها باشیم.شوهری:پس کی؟؟؟من:چیییییییییییییییییییییییییشوهری:کی نی نی دار بشیم سال دیگه همین موقع ها به دنیا بیاد خوبه دیگه؟من:عزیزم من چرا تو این طوری شدی دوستت رو مخت حسابی کار کرده ها ببین ما هنوز مستاجریم من سر کار میرم هنوز یه خونه ۷۰ متری تونستیم اجاره کنیم این همه قسط بعد تو یاد بچه افتادی بزار یکم اوضاعمون رو به راه بشه یکم پول دستمون بیاد یه حساب مالی خوبی داشته باشیم بعد.شوهری:تو غصه پول رو نخور من خودم کار میکنم جورش میکنم فقط الان تو سر کار میری سخته بخوایم بچه دار بشیم .من:اره من تفلکی گناه دارم تازه یه کار خوب پیدا کردم بعدم اگه باردار بشم خیلی سخت میشه برام پس فعلا ما شرایطش رو نداریم.شوهری:اره راست میگی درست بچه خوبه ولی یکی دو سال دیگه باهم دیگه کار کنیم بعد بچه دار میشیم و تو نباید بری بعدش سرکار چون من دوست ندارم بچم کم بود محبت داشته باشه.من:حالا تا ۲ سال دیگه خدا بزرگه.

و این گونه شد که حال شوهری گرفته شد و به فکر قسط هاش افتاد.

بازم مینویسم براتون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 18:42  توسط ناشناس  | 

سلام دوستای گل خودم خوبین؟منم خوبم

وای که چقدر دلم برا نوشتن تنگ شده بود الان دارم حال میکنم مینویسم.

خوب حالا اول از چی تعریف کنم؟اها بزارین از عروسی بگم که خیلی عالی بود این قدر هوا سرد بود البته تو محوطه باغ .توی سالن خوب بود و از شانس ما هم روز عروسی مون یه بارونی گرفت که حد نداشت این شوهری تفلکی هم هی ماشین رو میخواست ببره کارواش هی بارون میومد میگفت الان ببرم بارون میاد باز گلی میشه ماشین تا این که بارون بند اومد و بردوبعد از ارایشگاه رفتیم اتلیه و گلی ژست و عکس های صحنه و دارو از این چیزا اما من که خیلی خسته شدم اخه هم پاشنه کفشم بلند بود هم لباسم خیلی سنگین بود و این عکاسم هی عکس میگرفت میگفت بد شد سایه افتاد باز دوباره میگرفت.بعد از اتلیه رفتیم باغ عروس و داماد تو الاچیق رقصیدیم تاپ سواری کردیم کنار استخر چرخیدیم و همدیگه رو بقل کردیم و کلی صحنه عاشقانه و بعد رفتیم تالار خودمون و یه چرخی هم تو باغ تالار خودمون زدیم بعدم اتاق عقد و از همه مهم تر کادوی سر عقد بود که من عاشق این مرحله از عروسی بودم و همش منتظر این بودم ببینم چی کادو میدن بهم البته نا گفته نماند که تمامی کادو هایی که سر عقد به شوهری دادن پدر شوهر...بنده که بگم خدا چی کارش کنه همه رو ازش گرفت تازه پرو اومده بود به من میگفت تو هم باید کادوهایی که بهت دادن بدی به من باورتون میشه؟اخه کی تاحالا کادو سر عقد عروس داماد رو ازشون گرفته!!!!!!!!البته کادوهای سر پاتختی رو که همش رو برداشت برای خودش ما اصلا نفهمیدیم چقدر بود البته جوری که بوش میومد بالای 3 میلیون جمع شده اما من که راضی نیستم ازشون خیلی ادم بد جنسیه منم که کادوهای عقدم رو ندادم بهش لجش گرفته بود و درست 2 روز بعد از عروسی باهاشون دعوام شد اونم چی دعوایی.ولش کن تعریف نکنم بهتره.

خوب بعدم رفتیم تو تالار و بزن و برقص شروع شد این قدر رقصیدم که حد نداشت با همه فامیلا رقصیدم اخه بعضی عروسا خودشونو میگیرن زیاد نمیرقصن اما من اون طوری دوست ندارم و با تک تک کسایی که میرقصیدن رقصیدم از همه باحال تر موقع نورپردازیش بود که چراغ هارو خاموش کردن و بخار و حباب و این چیزا بود منو شوهری هم هی میرقصییدیم هی ماچ و بوس میکردیم هموخیلی حال داد هی همه هم میگفتن دوباره دوباره ماهم بچه پرو و از خدا خواسته دوباره تکرار میکردیم.

بعد ار قر هم که رفتیم برا شام و کلی من خوردم و فکر میکنم اولین عروسی در تاریخ باشم که شب عروسیش این قدر راحت غذا خورد .خیلی گشنه بودم.بعد از غذا رفتیم تو محوطه باغ و چایی خوردیم و بعد از اون هم مراسم اتیش بازی که باعث شد کت لباس من بسوزه اخه بعضی هاش الکتریکی نبود و اتیش داشت و پرید به کت من و 2تا نقطه کوچولو سوخت.بعد راه افتادیم بریم سمت خونه پدر شوهر که تو راه هی جلو مارو میگرفتن و میرقصیدن و خونه پدر شوهر هم کلی مخطلط رقصیدیم و عروسی ساعت 3.30 بالاخره تموم شد و ما موندیم خونه خالی پدر و شوهر .قصه ما بسر رسید.خوب بقیشو نمیتونم تعریف کنم دیگه اخه همه ادامش رو میدونن چی میشه تعرف کردن نمیخواد و البته ناگفته نمومه اون مسائل که میدونین الان دیگه رایج شده و هیچ کس برا اون شب نمیزاره فقط یه...بیخیال میترسم حرفام برای مجردها بد اموزی داشته باشه البته الان همه چشم و گوشاشون بازه و شیطونم درس میدن.والا به خدا.

فردا هم که پاتختی بود و بزن برقص و کادو که هیچی از اون کادوها به من یکی که نرسید و به قول معروف به نام ما و به کام یکی دیگه.تازه هر چی هم ظرف و ظروف اوردن به من ندادن.تاحالا ادم این قدر ستمگر دیده بودید؟اشکال نداره اونم صدقه من به اونا بود باید دور سرم میگردوندم بعد بهشون میدادم تا حسابی بسوزن من که کم نمیارم.

خلاصه این که عروسی خوبی بود و زود گذشت خیلی زود تموم شد .کلی برو بیا داشتیم قبلش کلی خرید و این چیزا فقط برای چند ساعت اما نمیدونین اخر شب که مهمونا میرن چقدر دلگیره .ادم کلی خستس کلی خرج کرده فقط برای چند ساعت.

از من به شما مجردها نصیحت که زیاد شب عروسی به شوهرتون یا زنتون گیر ندین و فقط خوش بگذرونین و حال کنین و بی خیال باشید که خیلی زود اون شب رویایی تموم میشه.

23 تیر عروسی یکی از دوستامه بنده خدا شوهرش پول عروسی و رهن خونه نداره و باید ماشینش رو بفروشه و حالا موندن ماشین عروسشون رو چی کار کنن و منم بهش گفتم اشکال نداره لباس عروست رو زیاد پفی بر ندار با BRTبرین این قدر خندید اخه درست جلو تالارشون ایستگاهBRTداره.

اینم از داستان عروسی ما.بازم مینویسم براتون.بوس بوس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 19:18  توسط ناشناس  | 

سلام دوستای گل من خوبین؟وای که چقدر دلم واستون تنگ شده بود.میدونم الان میگین چقدر بی معرفت بود این دختر بهتون حق میدم اینو بگین اما به خدا این قدر سرم شلوغ بود از اون طرف درس و از این ورم کار به خدا وقت سر خاریدن هم نداشتم کار خونه هم که از همه بدتر اما الان هم از شر درس دیگه خلاص شدم هم از کار اخراجدرست بعد از عروسیمون من شروع به کار کردم و بعد از گذشت ۸ ماه بی کار شدم خیلی عالیه مگه نهبی خیال (ببخشید ولی گور پدر همشون)

الان ۹ ماه که زندگی مشترکمون رو شروع کردیم و به قول معروف زیر یک سقفیمهمه چیزم عالیه منم خیلی خوشحالم

عروسیم هم به خوشی برگزار شد و همه از عروسی من به خوبی یاد میکنن و از اون روزها الان برامون یه خاطره مونده یه خاطره شیرین خاطره وصالوقت دلتنگی برای اون روزها فیلم عروسی رو نگاه میکنیم و عاشق تر میشیمخدایا شکرت

از زندگیم خدا رو شکر راضیم شوهرم خوبه و خانوادش هم یکمی بهتر شدن

هنوز هم مامی نشدم و تا ۴ سال دیگه تصمیم ندارم اما اگه یهو...به هر حال هرچی خدا بخواد

تو این مدت ۴ بار با شوهری مسافرت رفتیم و خداروشکر ادم خوش سفری هم هستاما خانواده شوهر بنده که تو نوشته های قبلی تعریفشون رو کردم هنوز یه مرتبه هم خونه پسرشون نیومدن باورتون میشهاینم شانس ما بود دیگه اشکال نداره من به خدا واگذارشون کردماز هر دست بدی از همون دستم میگیریدیگه نسبت به قبل خیلی  بهشون حساس نیستم یعنی دارم بی خیالی طی میکنم و فعلا چسبیدم به شوهری و زندگی خودم رو میکنم و فقط به فکر راحتی خودم و شوهرم هستم و به بقیه خانوادش کاری ندارم اخه به این نتیجه رسیدم که خودم رو الکی به خاطر اونا حرص ندم و پیر نکنم من که پدر مادرم رو هر روز میبینم به مادر شوهرم هم زنگ میزنم و به اندازه خودم احترامشون رو دارم و وجدانم راحته.

از این به بعدم باز در خدمت دوستای گل خودم هستم تورو خدا ببخشید بعد از این همه مدت اومدم ولی بازم دم شما گرم که فراموشم نکردین و به وبلاگ این حقیر سر زدید.دوستون دارم یه عالمه

تو این مدت کلی اتفاق تو زندگیم افتاده که همه رو سر فرصت تعریف میکنم براتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 10:46  توسط ناشناس  | 

و حالا در اغاز سفریم سفری تا بی نهایت سفری تا انتهای زندگی تا جایی که هیچ اشکی از چشمی نبارد جز به ش

سلام دوست جونی های خودم

الان کلی حالم گرفته شد اخه دیروز رفتم از خونم عکس گرفتم و چون بهتون قول داده بودم که عکس های خونمو بزارم تو وبلاگ و الان اومدم عکس هارو اپ کنم اما نمیشه تا جایی که بروسش میاد میره اما وقتی میخوا عکس رو انتخاب کنم که اپ کنه نمیشه و عکس رو باز نمیکنه و سیستمم هنگ میکنه اخه ویروسی شده چند دفعه هم خودم ویندوز نسب کردم اما بازم ویروسه از بین نرفته باید ببرم سیستمم رو  بیرون برام درستش کنن و این که به کلی حالم گرفته شد اخه قول داده بودم بزارم حتما و الانم که نشد و پس فردا صبح یا فردا شب هم راه میفتیم با مامانم اینا میریم سمت ولایت شوهری برای عروسی برای همین فکر کنم تا بعد از عروسی نتونم عکس هارو بزارم .شرمندم ببخشید به خدا همش تقصیر این سیستمم شده.حالا بی خیال این ماجراها بشیم به جاش می خوام یه خاطره از مادر شوهرم تعریف کنم کلی بخندین.

پدر شوهر بنده یه باغ ۶هزار متری اطراف شهرشون تو ولایت شوهری اینا داره مثلا  فاصلش اندازه راه تهران تا فشمه و پدر شوهر عزیزه بنده هر روز صبح پا میشه میره باغ و شب هم میاد شهر البته تو باغشون همه جور امکانات دارن یه خونه ۲۵۰متری دو طبقه ساخته .زمین فوتبال داره.یه جا تاپ و سر سره زده که خیلی حال میده .یه استخره ۱۵۰ متری هم ساخته که خیلی کیف میده اب بازی توش اما بازم پدر شوهر بنده شبها زیاد اونجا نمیمونه و پا میشه میاد شهر و این که خانواده شوهری اینجانب هر روز از شهر به خارج از شهر و بالعکس مهاجرت میکنن.

همین خردادی که گذشت منو شوهری برای کارهای عروسیمون رفته بودیم شهر شوهری و طبق معمول همه ۵ شنبه و جمعه ها برادر شوهر بزرگ بنده چتر بودن باغ پدر شوهر و همین که ماهم رسیدیم مستقم رفتیم باغ چون بهمون گفتن خونه کسی نیست بیاین باغ و ماهم اطاعت کردیم و اونجا دوره هم یک شب خواببیدیم.فردا عصر که میشد عصر جمعه برادر شوهر بنده رفتن خونشون و من موندم و مادر شوهر بدون فضولی جاری.

بنده و مادر شوهر تنها با هم دیگه داشتیم تو باغ قدم میزدیم و دست هم رو  گرفته بودیم و حرف های عاشقانه میزدیم و راه میرفتیم که یه دفعه رسیدیم به ته باغ که یک دفعه دیدم مادر شوهر عزیزه بنده دسته منو ول کرد و پخش زمین شد و داره های های گریه میکنه.منو میگین همین طوری چشمام گرد شده بود و مادر شوهر رو نگاه میکردم و با خودم فکر کردم حتما پاش درد گرفته نشسته و داره گریه میکنه بعد پرسیدم پاتون درد گرفت یهو بعد دیدم با بغض یه شاخه خشکیده رو گرفته دستش و میگه این گل یاس اقاقیای من بود از بس که بابا(یعنی پدر شوهرم)با من لجه به گل های من نمیرسه ببین چه جوری خشک شده و همین طوری به گل نگاه میکرد و گریه میکرد عین این بچه ها من مونده بودم بخندم یا دل داری بدم مادر شوهرم رو اخه ادم برای یه گل که گریه نمیکنه بعد دیگه دیدم نمیتونم تحمل کنم و خندم گرفت .پشتمو کردم به مادر شوهر و بلند شوهری رو صدا کردم گفتم بیا این جا پیش مامانت ببین چش شده .

حالا فکر کنین ما ته باغ بودیم و شوهری اول باغ و باید ۶هزار متر راه رو میومد و سریع خودش رو به ما رسوند اول منو نگاه کرد دید دارم میخندم بعد به مامانش نگاه کرد دید اون داره های های گریه میکنه و چشماش گرد شده بود و با تعجب میگفت چی شده هااااا.

من یه خورده ای جلوی خندم رو گرفتم و گفتم: مامانت گلش خشک شده .

بعد شوهری : خوب.

 و منتظر بود بقیه ماجرارو بگم و  تا بفهمه مامانش چرا داره گریه میکنه و همیل طوری زل زده بود بهم و منم بهش گفتم:

 همین دیگه .

شوهری:خوب مامان چرا داره گریه میکنه؟

من : بهت گفتم که گلش خشک شده و باز رومو کردم اون طرف و شروع کردم به خندیدن.

شوهری رو به مامانش: مامان تو به خاطر همین داری گریه میکنی؟

مادر شوهر:اره مامان جون میبینی گلم چه بلایی سرش اومده.

و شوهری هم مثل بنده شروع به خندیدن کرد و به مامانش گفت اشکالی نداره الان میام بهش اب میدم با نخ میبندمش به دیوار درست میشه این که گریه نداره مامان جونم.

مادر شوهر به گریه اش افزود:نه نمیخوام همش تقصیر این باباته اصلا به گل های من رسیدگی نمیکنه.

من مثل یه مادر فداکار رو به مادر شوهر:خوب مامانی گریه نکنین.شما بگین یه بار دیگه اسم گلتون چی بود میریم منو فلانی(همون شوهری)براتون میخریم فقط شما گریه نکنید.

خلاصه این که این مادر شوهره عزیزه بنده خیلی دل نازک تشریف دارن و تا بگی بالای چشمت ابرو میزنه زیر گریه البته جاهایی که به نفعش نیست گریه میکنه ولی وقتایی که با عروساش خصوصا بنده حرفش بشه حسابی جواب مارو میده و اصلا هم گریه نمیکنه البته ماهم که کم نمیاریم جوابشو میدیم.

البته مادر شوهر بنده از این خاطره های خنده دار پیش من زیاد دارن یکیش که واقعا ابرو ریزی بود.

توی همین خرداد که رفته بودیم پسر خاله شوهری بنده داشتن میرفتن خدمت سربازی و خاله شوهری هم برای این که شب اخر پسرش پیش فامیلاش باشه و هم این که مارو بعد از گذشت ۲ سال از نامزدیمون هنوز دعوت نکرده بود با یک تیر ۲ نشون زد و مارو دعوت کرد و بعد از خوردن شام خانوم ها یه طرف دوره هم بودن و باهم حرف میزدم و اقایون هم باهم بودن و بنده رو کاناپه بین مادر شوهر و خواهر شوهر کوچیکه نشسته بودم و روی مبل دونفره هم که دقیقا رو به روی ما بود خاله شوهری و مامان بزرگش نشسته بودن روی صندلی های تک نفره هم دختر خاله های شوهری و خواهر شوهر بزرگم نشسته بودن و سرگرم حرف زدن بودیم که یهو دیدم مادر شوهر عزیزه بنده خم شد به طرف پایین و از عقبشون یه بادی در رفت درست زمانی که جمع ساکت شده بود و صدای اون باد کاملا تو جمع پیچید و بنده باز مجبور بودم جلوی خنده خودم رو بگیرم اخه اگر میخندیدم خیلی ضایع بود کلی مادر شوهرم ابروش جلوی خواهر و مادرش میرفت و به زور جلوی خندمو گرفتم و رو به خواهر شوهرم که بغل دستم بود کردم که مثلا حواسمو پرت کنم که نخندم اما همین که دیدم خواهر شوهر رو خندم شروع شد اخه این قدر اون تو دلش خندیده بود که کل صورتش قرمز شده بود و از طرفی بنده میترسیدم که فک و فامیل شوهری یه وقتی فکر نکنن باد از من در رفته اخه خیلی ضایس ادم تو جمع و اونم تازه دفعه اولی باشه که جایی میره از این کارا کنه خلاصه دیدم که مادر شوهر رو به جمع کرده و میگه خوب چی کار کنم این پوست کناره انگشتم اذیتم میکرد خم شدم بکنمش که این طوری شد وای منو میگین سرخ شده بودم از خنده و خدارو شکر میکردم که مادر شوهر خودشو لو داد .خاله شوهری و مادر بزرگش میگفتن اشکال نداره از این اتفاق ها زیاد میفته بعد خاله شوهری گفت یه دفعه با ۲ تا دیگه از خاله های شوهری بوده که یکیشون از همین باد ها میده اون دوتای دیگه بهش این قدر میخندن که ببخشیدجیش دو تاییشون میره بعد اون خاله که باد داده بود رو به اون ۲ تا میگه اگه من گوزیدم شماها که شاشیدین به خودتون وای منو میگین این قدر به حرف هاشون خندیدم.

بعد از اون ماجرا وقتی تو ماشین بودیم داشتیم میومدیم پدر شوهر بنده گفت فکر کنم قرمه سبزی خاله یکم باد داشت اخه من همش خودمو گرفته بودم که چیزی بیرون نیاد که ابروم بره و خبر نداشت که مادر شوهر تو جمع زن ها یه کارایی کرده و ما خانوم ها تو ماشین زدیم زیر خنده و مردها مونده بودن چرا ما میخندیم و شوهری گیر داده بود کی چی شده منم گفتم که بریم خونه بهت میگم بعد که بهش گفتم این قدر خندید .حالا چند روز پیش ها زنگ زدیم از خونه خودمون به مادر شوهرم اینا بعد دیدم مادر شوهر بهم میگه رفته بودیم خونه خاله یهو یاد اون شب کردیم جات خالی بود یکم بخندی.

خیلی این مادر شوهره من خیلی سوژه داره دستم حالا من بعد از اون ماجرا میگم خوب شد مادر شوهرم گفت که همش یه قاشق قرمه سبزی خورده و کباب زیاد خورده اگر قرمه سبزی زیاد میخورد چی کار میکرد.

خوب دوستای گلم من فکر نکنم که بتونم تا بعد از عروسیمون بیام و مطلب جدید براتون بزارم انشاا.. بعد از عروسی میام و کلی خاطره از عروسی براتون تعریف میکنم با کلی اتفاق خنده داره دیگه از مادر شوهر که فکر کنم تا یک ماه دیگه مطلب نتونم بزارم.

دوستای گلم ازتون میخوام که برای خوشبختی من و بقیه جوون ها دعا کنید.

دوست دارم عروسیم به همه خوش بگذره و یه خاطره خوب برام از عروسیم بمونه شما هم دعا کنید تا همه چیز خوب برگزار بشه .دوست داشتم تمام دوستای وبلاگیم هم تو عروسیم بودن اما حیف که فاصله ها نمیزاره.

خوب دوستان هر بدی خوبی از من دیدین حلالم کنید.خیلی دوست دارم همتون رو عشق من هستین. 

بهای عشق چیست به جز عشق

بهم رسیدن یعنی اغاز

باهم ماندن یعنی زندگی

زندگی با عشق یعنی کامیابی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 12:43  توسط ناشناس  | 

سلام دوستان.

اول از همه ایام شهادت رو به همه تسلیت میگم .تو این شبها که میرین احیا اگه دلتون گرفت و اشکی ریختین یاد این بنده حقیر هم باشید که از همتون التماس دعا داره .

خدا رو شکر کارهام تموم شده الان دیگه بی کارم و هرز گاهی میرم خونمو گردگیری میکنم که تمیز بمونه اما الان که کارام تموم شده تازه اضطرابم شروع شده اخه من خودم کسی بودم که همیشه میگفتم اضطراب یعنی چی اما الان کاملا حس میکنم که خودم دچار اضطراب شدم .چند روز پیش ها هم همگی خونه مامانیم بودیم بعد اون داییم که چند وقت پیش ها عروسیش بود برگشت به منو شوهری گفت میبینم که اضطراب داره از سرو روتون میریزه اما ما گفتیم نه کی گفته ما اضطراب داریم.

امروز بیشتر دوست دارم یکی از خاطرات دوران دوستیمونو بگم اون روزهایی که تنها راه ارتباط منو شوهری اس ام اس بود اونم از سیم کارت ایرانسل بود و از همه بهتر این بود که زمان ما این طرح قرمز و ابی رو که شرکت میکردیم اس ام اس هامون رایگان بود یا این که با هم دیگه نیم ساعت حرف میزدیم فقط ۱۵۰ تومن ازمون کم میشد یادش بخیر چقدر حرف میزدیم با شوهری و از بس که حرف میزدیم دیگه حرفی نداشتیم و فقط میگفتیم دیگه بگو هی من به شوهری میگفتم هی اون به من و بعدش میگفتیم الان که با هم دوستیم و از هم دوریم و کلی اتفاق خاص برامون میفته هیچ حرفی برای گفتن نداریم چه برسه به اینده که کناره هم هستیم و اتفاق برای هردومون میفته پس دوتامون در جریانیم اون موقع چی بگیم به هم .

یادش بخیر چقدر بهم اس ام اس میدادیم هر جا میرفتیم گوشیمون باهامون بود شوهری که گوشی شو با خودش تو حموم هم میبرد این قدر وابسته به گوشی شده بودیم یادمه که یه دفعه تو یه روز بهم دیگه هزار تا اس ام اس دادیم باورتون میشه!!!!!!!!!الان که فکر میکنم میبینم چه حوصله ای داشتیم ها الان سال تا سال هم سر گوشیم نمیرم اون موقع ها این قدر به هم اس ام اس میدادیم که وقتی با شوهری عقد کردیم و اون شب اولی که به هم محرم شده بودیم اومد خونه ما و پیش هم لالا کرده بودیم بعد نصف شب دیدیم بابای شوهری بهمون اس ام اس زد و گفت حالا دیگه گوشی هاتون استراحت میکنن

هیچ وقت یادم نمیره یه دفعه رفته بودم شمال تو خرداد بود ۱۴و ۱۵که چند روز تعطیلی بود رفته بودیم بعد شوهری بهم اس ام اس زده بود و گفته بود عزیزم من مادر بزرگم یه خورده حالش بده مامان از من خواسته که برم پیش مامان بزرگ و پدر بزرگم شب بمونم یه چند روزی اونجا هستم اگه نتونستم زیاد اس ام اس بدم نگران نشی بعد منم گفتم باشه بعد فرداش اس ام اس زد بهم و گفت داریم میریم با پسر خاله هام کوه اگه نتونستم بهت اس ام اس بدم نگران نشو .منه ساده هم باور کرده بودم که شوهرم داره میره با پسر خاله هاش کوه و داره خوش میگذرونه اما نمیدونستم که شوهرم در چه حالی بوده و بعد از ۳ ماه که گذشت و اومد پیشم گفت که یادته بهت گفته بودم میرم خونه مادر بزرگم تا از اونا مراقبت کنم.منم گفتم اره حالا چی شده مگه؟گفت راستش بهت دروغ گفته بودم من اون روز تو بیمارستان بستری بودم و فرداش هم که گفتم میخوام با پسر خاله هام برم کوه نمیتونم اس ام اس بدم روز عملم بود.منو میگین همین طوری خشکم زده بود و تو خیابون داشتیم راه میرفتیم یهو این قدر جا خوردم که حد نداشت و بیشتر از همه ترسیده بودم که شوهرم چه بلایی سرش اومده بعد برام توضیح داد که چند روزی بوده دلش درد میکرده بعد بردنش بیمارستان دکتر بهش گفته باد فتخ گرفته برای همینه که دلش درد میکنه بعد از شوهری پرسید که چیز سنگین بلند کردی اونم گفت اره شکمم پر بود بلند کردم اونم گفت برای همونه بعد همون موقع بستریش میکنن و فرداش عملش میکنن و شوهری هم برای این که منو نگران نکونه تا این که شمال بهم خوش بگذره بهم چیزی نمیگه تا این که بعد از ۳ ماه بعد از عملش میبینمش و اونم برام گفت .میگفت وقتی که برده بودنش تو بخش هنوز به هوش نیومده و وقتی داشته به هوش میومده هی داد میزده و اسم منو میگفته و میگفته دوست دارمتازه بالای سرش هم باباش بوده هم خواهراش هم مامانش و یکی از داداش هاش که هی میگفته فلانی دوست دارم مامان شوهری میگه من همین طوری مونده بودم که این کسی اسمشو میگه کی هست شوهری میگه این قدر درد داشتم که بهم مورفین زدن و خوابم برد و بعد از ظهرش که مرخصش کردن شروع کرد دوباره به اس ام اس دادن و من اصلا نمیدونستم که شوهرم داره درد میکشه الهی فداش بشم

بعد از گذشت سه سال که من عروسشون شدم مادر شوهرم میگه تازه ما فهمیدیم که کسی که پسرم داد میزده و میگفته دوست دارم کی هست

چقدر زود زمان میگذره و روزی میرسه که میشینم خاطرات عروسیم رو برای بچه هام تعریف میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 14:3  توسط ناشناس  | 

سلام دوستای گل خود خودم.

ببخشید تورو خدا من دیر به دیر میام البته میدونم که درکم میکنید به خدا خیلی سرم شلوغه و از همه بدتر این که از صبح که بیدار میشم تا شب یک سره بیرونم و از اون  بد تر این گرمای هوا که منو پاک مریض کرده اخه چند روز پیش ها که گرما زده شده بودم و گلاب به روتون گلی استفراغ کردم از پریروز هم سرما خوردم اخه دنبال لباس برای پا تختی بودم و اتاق پرو های مسخره این مغازه هارو که دیدین ادم اب پز میشه توش منم میرفتم لباس تنم کنم این قدر عرق میکردم که لباسه میچسبید به تنم و بالا نمیرفت و به زور از خودم جدا میکردمش و بعد از این که میومدم بیرون از پرو این قدر مغازه هاشون سرد بود که سرما خوردم و الان یک سره دستمال دستمه یا اب بینی پاک میکنم یا اشکامو این قدرم این گلو و بینیم میسوزه که حد نداره دیشب شوهری فکر میکرد دارم گریه میکنم ترسیده بود میگفت چی شده داری گریه میکنی گفتم بابا ابریزش دارم تفلکی ساعت ۱۲ شب پاشد رفت داروخانه شبانه روزی برام انتی هیستامین با قرص سرما خوردگی و این چیزها گرفت خوردم یکم بهتر شدم الان حالم بهتره.

خوب بزارین از خریدام بگم که تمام خریدهام تموم شده و فقط مونده کت شلوار اقامون و بقیه لباس هاش که هر دفعه میرین بیرون میگم بیا بریم چند تا مدل بپوش که کت شلوار تورم بخریم خیالمون راحت بشه میگه هوا گرمه اصلا حال اتاق پرو ندارم و قول داده ۵شنبه حتما بریم بخریم.

کارت عروسیمونم گرفتیم و بین فامیل هامون پخش کردیم اخه اینایی که تهران هستن باید زودتر بدونن که بیان بقیه کارت هارم فرستادیم شهر شوهری تا اونا هم بین فامیل هاشون پخش کنن.

شعر کارتمون اینه:

بهای عشق چیست به جز عشق

بهم رسیدم یعنی اغاز

باهم ماندن یعنی زندگی

زندگی با عشق یعنی کامیابی

البته به صورت تحریری و کشیده نوشتن خیلی باحال شده خصوصا کلمه های عشقش خیلی خوشکل نوشته شده اولشم نوشته به نام مهر گستره مهر پرور

میخواستم عکسشو بزارم براتون اما یکی از دوستان برام چند تا سایت گذاشته بود تا عکس هامو اپ کنم اما باز نمیشد اگر کسی سایتی داره لطف کنه ادرسشو بده تا بتونم عکس هارو بزارم بلاگفا.

از ۱۵ هم میریم شهر شوهری تا بقیه کارایی که اونجا داریم هم انجام بدیم و عروسیمون به خوبی و خوشی برگذار بشه.

شوهری چند نفر از دوستاشو که تهران بودن بهشون کارت عروسی داد و دعوتشون کرد که بیان شهر شوهری عروسی ما و ما اصلا باورمون نمیشد که اونا هم پاشن بیان و شوهری گفت فقط یه کارت بهشون میدم که نگن بی معرفتی و دعوت نکردمون منم گفتم خوب باشه اونا که نمیان تو هم یه کارت بده بهشون اخه کی پا میشه این همه راه بکوبه بیاد اونجا عروسی ما حالا فامیل هامون میان اما دوستا معمولا نمیان اما دیروز شوهری گفت به هر کدومشون کارت دادم گفتن ما میایم و داشتن با هم قرار میزاشتن که باهم دیگه دست به جمع بیان اونجا و شوهری دیروز اومد خونه گفت دیدی بیچاره شدیم همه دوستام میخوان پاشن بیان تازه یکیشون گفته اشکالی نداره من مادر خانومم و مادر خودم هم بیارم؟شوهری میگه من همین طوری تعجب کرده بودم و گفتم نه چه اشکالی داره تشریف بیارن خوشحال میشیم تازه به یه سری هاشون کارت نداده که اونا هم میگفتن بهم گفتن تو چه کارت بدی چه ندی ما میایم و همشون از شوهری ادرس گرفتن و خلاصه این که بیچاره شدیم حالا با این همه ادم چی کار کنیم کجا برای خواب جاشون بدیم البته یه سری هاشون میگفتن ما بعد از عروسی میریم مشهد برای زیارت و تاحالا هر کسی رو که ما فکر که نمیان دیدیم که برعکس شده و میان و از همه جالبتر یکی از همسایه هامونه که دعوتش کردیم و دیدیم با کله داره میاد و رفته بلیط قطار گرفته که پاشه بیاد و  هر کسی که میخواد بیاد میگه چون خاطرتون برامون خیلی عزیزه میایم و تازه منو شوهری فهمیدیم که چقدر خاطر خواه داشتیم و نمیدونستیم.

خوب برم یکم استراحت کنم حالم بهتر بشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 12:47  توسط ناشناس  | 

سلام دوستای عزیز دل خودم.اول از همه حلول ماه مبارک رمضان رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم سر سفره های افطاریتون یادی هم از من کنید.

ببخشید که یکم دیر اپ کردم اخه به خدا خیلی سرم شلوغه کلی کار ریخته سرم و کمتر از یک ماه مونده به عروسیم و هنوز کلی کار دارم و از همه بدتر این که یک هفته مونده به عروسی باید برم اونجا تا خودم رو اماده کنم اخه کلی کار هم اونجا داریم مثلا سفارش کیک و رفتن به ارایشگاه برای تروتمیز کردن و ...با این حساب یه ده پونزده روزی بیشتر وقت ندارم و باید تند تند کارامو انجام بدم.

دیروز دومین سلگرد عقد ما و وصل شدن ما بود میبوسمت شوهر گلم.

بعدشم این که رفتیم کارت عروسی هم خریدیم البته هنوز بهمون ندادن ولی هر وقت گرفتمش حتما عکسش رو میزارم براتون ولی بزارید بگم چه شکلیه.رنگش سفیده شکلش مستطیله از سمت راست کارت وارده پاکتش میشه البته پاکتش فانتزیه و بیشتر کارته دیده میشه رو کارتش و پاکتش اکلیل خورده گوشه سمته چپ کارته یه پاپیون چسبیده وسطه پاپینشم گل چسبیده و سمت راست هم اسم منو شوهری رو با حروف لاتین نوشتن و داخلشم نوشته هاش تحریری و کشیدس و رنگ نوشته هاشم نقره کوب هستش همین.

وسایل خونم هم تقریبا کامل شد اما یه سری وسایل خورده ریز مونده که بخرم و کامل وسایل رو چیدم ولی هی دکورشون رو تغیر میدم برای همین هی ریخته و پاش میشه باز دوباره جمع و جورشون میکنم.

روز جمعه هم خونه داییم دعوت بودیم هم برای افطاری و هم تولد بچش که ۲ سالش تموم شد و وارد سه سال شد اگر بدونید چه بچه باحالیه بعد از افطاری خوردن و شام خوردن ساعت ۳۰/۱۰بود که شروع کردیم به بزن و برقص .اول داییم یه اهنگ از سعید کرمانی گذاشت که سی دی خش داشت هی میپرید از اول و هی میخوند سعید کرمانی اومده و اهنگه یه چهار پنج باری هی اومد اولش این بچه دایی منم این قدر باحاله هی این اهنگه تا جاییش که میرسید بگه سعید کرمانی اومده اونم میگفت باهاش این قدر خندیدم بهش اخه خیلی شیرینه زبونه بچه ای که تازه به حرف زدن افتاده هی میگفت بگین کی اومده اونم داد میزد سعید کرمانی اومده بعد میگفت اولل و مثل این رپ ها میرقصید خیلی من این بچه داییم رو دوست دارم نسبت به بقشون خیلی باحال تره.

امروزم میخوایم اگه شد بریم کت شلوار واسه اقا دامادمون بخریم فداش بشم الهی.

اهان راستی برا پرو لباس عروسم هم رفتم اونم خوشکل شده بود یه خورده گشاد بود واسم که از کناراش گرفت که تنگ کنه و برای یه هفته دیگه امادس اخه گفت کاره دستش یکم طول میکشه.

خبر دیگه ای هم دیگه نیست فقط این که بچه همسایه بقلیمون که بچه مدیر ساختمون باشه خیلی نق نقو هستش و خدا کنه بتونم تحملش کنم اخه یه سره داره گریه میکنه میره رو اعصابه ادم.

خوب دوستان برم به کارام برسم تورو خدا ببخشید اگه نمیتونم فعلا بیام وبلاگاتون و مطالب قشنگتون رو بخونم.فعلا بای.

راستی اینه شمعدونم خریدم از این مدل چوبی ها خریدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 11:53  توسط ناشناس  | 

سلام به دوستای جینگیلی خودم.

۵شنبه با شوهری رفتیم یافت اباد تا سرویس خواب و مبل و ویترین و میز ناهار خوری بخریم حالا فکر کنید با این همه خریدی که ما داشتیم ساعت ۵ عصر تازه پاشدیم رفتیم و بازار هم تا ساعت ۹ شب بیشتر باز نیست.چه دل خوشی داریم ما.

بعد از کلی گشتن یه مدل مبل ال یهو هم چشم منو هم چشم شوهری رو گرفت و گفتیم هر طوری شده باید همینو بخرم و از اونجایی که خونه ما کوچولو و نقلی هست باید یه مدل جمع و جور انتخاب میکردیم .وقتی رفتیم تو مغازه قبل از این که قیمت رو بپرسیم ابعاد مبل رو پرسیدیم که ببینیم جور در میاد یا نه که متاسفانه ۵۰ سانت زیاد بود و میومد جلو در اتاق خواب رو میگرفت بعد مشکلمون رو به اقای فروشنده گفتیم و اونم گفت اشکال نداره سفارش بدید براتون میدوزیم ماهم خوشحال و خندون گفتیم همین خوبه فقط تا فردا اگه میشه میخوایم ببریمش اونم گفت اشکال نداره براتون اماده میکنم و خوشحال و خندون از مغازه اومدیم بیرون .مدلش هم خیلی خوشکله یه مبل ال گوشه داره که بین صندلی تکش و ۳ تاییش یه میز ام دی اف ۲ طبقه میخوره کناره صندلی یه نفرشم یه ویترین زدن یعنی به جای دسته یه ویترین ام دی اف گذاشتن که منم توشو پر از عروسک های دکوری کردم رنگشم بنفش یاسی با سفید هستش که هم پشتی هاش و هم زیرش دورو هست هم میشه از طرف سفیدش چیند هم بنفشش و یا میشه یکی در میون چیند.

بعد از خرید مبل رفتیم دنبال سرویس خواب هر چی گشتیم مدل مورد نظرمون گیر نیومد چون مغازه ها دیگه داشتن میبستن و ماهم اومدیم خونه.

جمعه صبح دوباره رفتیم یافت اباد و ویترین رو هم انتخاب کردیم و خریدیم اونم ام دی اف هست دراشم از بغل باز میشه پشتشم اینه دار گرفتم که فضای خونه رو بزرگتر نشون بده.

همون جایی که ویترین خریدم یه سرویس خوابم داشت که هم شوهری و هم من خوشم اومد اما گفتیم بریم بازم بگردیم شاید مدل بهتری گیرمون بیاد اما هر چی رفتیم گشتیم همه از این مدل هایی بود که الان مد شده بالاش یه حالت توپ داره بعضی هاش توش چراغ میخوره بعضی هاش نمیخوره ولی من اصلا از این مدل ها خوشم نمیومد و دنبال یه مدل ساده بودم و دیدم بهترین مدل رو همون اقایی که ازش ویترین خریدیم داشت و سریع برگشتیم دیدیم دارن مبل و ویترینمون رو بار میزنن بعد گفتیم پس از این مدل سرویس خوابتونم بهمون بدید اقاهه هم گفت تشکم پس بخرید که باهم ببریم و از مغازه بغلشم تشک خریدیم و کلا از ۳ تا مغازه بغل هم خرید کردیم سرویس خوابم هم تمام ام دی اف هست و خیلی سادس اما اینه شیکی داره از این مدل کشویی ها نخریدم اخه هم به نظرم سوسول بازی بود هم زود از مد میفته اما اینه من سادس  تمام دورش برش خورده و خیلی براقه در کل ساده اما خوشکله.

حالا یه چیزی بگم یکم بخندیم .

موقعی که واسه سرویس خواب میگشتیم تا یه مدل ساده گیر بیاریم رفتیم تو یه مغازه این قدر این اقاهه فک زد مگه میذاشت ما بیایم بیرون از مغازه گیر داده بود ول نمیکرد اول از همه گفت بیا خانوم این جا بشین خنک ترین جای مغازمه من گفتم مرسی راحتم همین جا گیر داد که نه بیا این جا بشین منم از خدا خواسته نشستم بعد البومشو اورد هی مدل نشونم داد و منم از هیچ کدوم خوشم نیومد بعد گیر داد که اینا قشنگه چرا نپسندیدی و این حرفا بعد رفت سراغ گوشیش کلی عکس از اون تو نشون داد مگه ول کن بود شوهری منم برای این که از دستش خلاص بشیم گفت راستی تشک از کجا باید بخریم اونم یهو گفت من خودم دارم و باز شروع کرد به حرف زدن منو میگین مخم داشت میترکید یه ادم سمجی بود بعد تازه از همه بدتر حرفاش بود که داشتم از خجالت اب میشدم برگشته به شوهری میگه شما تازه میخواین عروسی کنید بالاخره خانوم شما میخواد حامله بشه یه تشکی بگیر که راحت باشه!!!!!!!!!!! بعد گفت من خانومم اصلا نمیزاره کسی بره تو اتاق خوابمون هر وقت مهمون داریم در اتاق خواب رو میبنده اخه میگه من دوست ندارم کسی تو اتاق شخصیم بیاد بالاخره اونجا اتاق منو خانوممه دیگه شاید یه سری وسایل خصوصیمون وسط اتاق بوده باشه!!!!!!!!!!!!!! من داشتم از خجالت میمردم که شوهری دیگه طاقت نیاورد و گفت ممنون از راهنماییتون و اومدیم بیرون بعد که اومدیم بیرون دیدم شوهری میگه این یارو پاک قاطی کرده بود حالیش نبود چی میگه به اون چه ربطی داره از حاملگی تو حرف میزنه خجالت نمیکشه از اتاق خصوصی و بقیه مسائل خودش میگه و کلی هم به حرف های یارو خندیدیم و بعد از این که اومدیم خونه مامانم و بابام و خواهرم اومدن تا کمک کنن بچینیم وسایل رو و قت نشد تا تست کنیم تشک رو که ببینیم برای حاملگی مناسب هست یا نه  تا دیروز که پاشدیم با شوهری رفتیم خونمون ...البته اتفاق خاصی رخ نداد فقط یکم رو تخت دراز کشیدیم ببینیم خوبه یا نه .

بعد پاشدیم رفتیم از سعدی لوستر خریدیم برای خواب و پذیرایی برای اشپز خونه هم قبلا خریده بودیم امروزم میخوایم بریم اینه و شمعدان بخریم و خبر دیگه ای هم نیست شاید تا خونمونم بریم و دوباره تشک رو تست کنیم 

خواهشا ذهن شما خوانندگان عزیز منحرف نشه چون اصلا از ...خبری نبود چون ادم خسته اصلا حال نداره و هم من خسته بودم و هم شوهریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 11:43  توسط ناشناس  | 

کلی داره خوش میگذره

سلام خوبین؟خوبم.

دیروز با شوهر جیگرم رفتیم فرش خریدیم خیلی خوشکل البته از این مدل هایی که تو همه خونه ها پیدا میشه نیست اخه معمولا همه از این فرش های ماشینی تو پذیراییشون میندازن اما من فرش گلیم از این مدل فانتزی ها گرفتم اخه هم طرح های قشنگ تری داره هم واقعا تنوع رنگش خیلی زیاد بود و طرح های خیلی متنوعی داشت و بین اون همه طرح و رنگ یکیشو انتخاب کردیم که گل های برجسته داره و از نظر رنگ امیزی خیلی شاده  و یک ترکیب کلی از انواع و اقسام بنفش توش داره  حالا قراره ساعت ۳ بیارن دمه خونمون تحویل بدن.پرده اتاق خوابم هم والانش سه تیکس که رنگاش سفید و بنفش یاسی و بنفش بادمجونی هست زیرشم یه حریره براق خیلی خوشکله روشم گفتم پروانه بخرم بچسبونم که حسابی جینگیلی بشه.مبل هم مدل ال می خوام بخرم اونم رنگش بنفش دسته هاش چرمیه بقیش پارچس دسته هاش مشکیه پارچشم بنفش یاسی با بادمجونیه اونم خوشکل بود کلا خونه ما تمام وسایل هاش اسپرته حالا همه وسایلم رو که چیدم عکساشو میزارم حتما براتون فقط اگه زحمتی نیست بهم یه چند تا ادرس سایت بدید که بتونم عکسامو اپ کنم و بزارم تو وبلاگ ممنون میشم.

فعلا به جز خرید و این چیزا خبر دیگه ای نیست و خیلی داره بهم خوش میگذره و کلی کیف میده خرید کردن.

خوب برم به کارام برسم که سرم خیلی شلوغه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 12:8  توسط ناشناس  | 

بالاتر از عشق چیست؟

بالاخره بعد از این همه دوندگی و مدل دیدن تونستم وسایل اشپز خونه رو بخرم .

پریروز پاشدیم دست به جمع رفتیم امین حضور و گاز و یخچال و لباس شویی رو خریدم و دیروزم رفتیم مولوی رو تختی خریدم با حوله و پرده هم برای اشپز خونه سفارش دادم که امروز صبح پردم اماده شد رفتم گرفتم خودم پاییناش سرب گذاشتم که بهتر وایسته فقط پرده اتاق خوابم موند که اونم این قدر مدل های خوشکلی بود واقعا سخت بود انتخابش که قرار شد فردا بریم پرده اتاق خوابم سفارش بدیم.

یخچال هم ساید بای ساید ۲۹ فوت مارک ماب خریدم لباس شویی هم ۶ کیلویی مارک بوسچ خریدم گازم ایرانی خریدم مارک تکنو گاز مدل امپراتور ولی با این که ایرانیه ولی خیلی خوشکل البته همه قطعاتش ایتالیایی هست ولی تو ایران مونتاژ میشه من اول که دیدم فکر کردم خارجیه ولی چون دیدم ایرانیه و خوشم هم اومده قیمتشم نسبت به خارجی ها مناسب تر بود خریدمش همه این وسایلم رنگ سیلور خریدم با شوهری هم رفتیم یه لوستر برای اشپز خونه گرفتیم که اونم سیلوره.

الان چند تا تیکه کوچیک مثل ماکرویو با اتوپرس و جارو برقی و...مونده بخرم.

خلاصه این که خیلی کیف میده که خونم رو تمیز میکنم و وسایلم رو میچینم و با شوهریم همکاری میکنیم خیلی عاشقانس.

رو تختیم هم بنفش بادمجونی خریدم پر از چین و توره ولی من که اگه خودم بودم عمرا پول بالای این چیزا میدادم ولی بابام تفلکی میگه همه چیز در حد توانم تا جایی که میتونم خوب میخرم حتی گاز و این چیزا رفتیم بخریم رنگ سفیدش ۱۰۰هزار تومنی از سیلورش ارزون تر بود ولی بابام گفت چون سیلور دوست داری سیلورم میخرم تفلک اصلا به فکر پولش نبود میگفت فقط بپسند کاری به این چیزا نداشته باش.دستش درد نکنه خدا کنه بتونم یکم از زحمت هاشونو جبران کنم.

یه چیز جالب خونه روبه رویی ما یه عروس داماد اومدن که دیروز وسایل هامونو باهم دیگه اوردن اونا خونشون اون طرف کوچه دقیقا روبه روی  خونه ماست و همون دیشب هم تو کوچمون تو یه خونه عروسی بود داشتن میز صندلی میبردن تو حیاط خونه میچیدن بعد خانومه که مادر داماد بود اومد هم پیش من هم پیش اون یکی عروس داماده که خونه روبه رویی ما هستن گفت شما هم امشب اگه دوست داشتین بیاین یه مراسم کوچک گرفتیم و شما هم چون عروس دامادین و تازه اومدین تو این محل دوست دارم بیاید ماهم تشکر کردیم ولی گفتیم نمیایم اخه کسی رو نمیشناختیم تازه رومونم نمیشد بریم.

امروز عصر هم بازم میرم خونمون قراره از شرکت بیان ساید رو نسب کنن و برم پرده هام رو هم نصب کنم.

خلاصه این که خیلی داره خوش میگذره و کلی خوشحالم که همه چیز داره خوب پیش میره.

خدایا شکرت.خدایا همه جوونهارو خوشبخت کن به ماهم کمک کن تا زندگی خوب و پر از عشقی رو شروع کنیم و تا عمر داریم عاشق هم بمونیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 13:42  توسط ناشناس  | 

چقدر سخته

وای خدا خونه تمیز کردن چقدر سخته .

دیروز به محض این که خونه رو بهمون تحویل دادن با شوهری رفتیم و کلی مایع جرمگیر و ضد عفونی کننده خریدیم و رفتیم تا خونه رو تمیز کنیم اول از همه رفتیم سراغ اتاق خواب یه قسمت کوچیک از دیواراشو فقط با دستمال نم دار کشیدیم اخه تازه نقاشی کردن فقط کشیدیم که یخورده خاکی چیزی اگه داشت تمیز بشه بعدش خسته شدیم رفتیم سراغ حموم کل دیواراشو با کفشو سابیدیم و شیرارو دوشو تمیز کردیم و با این که زیاد من کار نکردم و کل کارارو شوهری کرد ولی بازم خسته شدیم .

دیشب وقتی داشتیم برمیگشتیم شوهری رفت پیش مدیر ساختمون گفت اگه میشه شماره نظافت چی که میاد پله هارو تمیز میکنه بدید تا من بهش زنگ بزنم اونم گفت که اون فقط گفته پله هارو نظافت میکنم و داخل ساختمون رو تمیز نمیکنم اینم از شانس ما البته فقط اشپز خونش خیلی کار میبره اخه کابینت هارو باید تمیز کنیم خیلی کار داره امروز بریم یه برنامه ای میریزیم براش.

مامان و بابا و خواهرم هم دیشب اومدن تا خونه رو ببینن البته بابام دیده بود چون وقتی میخواستیم قرار داد ببنیدیم بابام با شوهری رفتن تا سر ما کلاه نظران یه وقتی و همون جا بابام خونه رو دید و دیشب مامان و خواهرم میگفتن چقدر خونتون کوچولو و با مزس .مامانم که اصلا به خونه کوچیک عادت نداره چون خونه ای که الان داریم خیلی بزرگتر از خونه ماست البته قدیمه اما باز سازی کردیمش تمیزه مثل خونه نو ساز شده برای همین مامانم میگفت اصلا انگار نمیتونم نفس بکشم منم گفتم عادت میکنی خوب چی کار کنیم ما پامون رو به اندازه گلیم مون دراز کردیم دیگه وگرنه اگر میخواستیم از کسی پول قرض کنیم خونه بهتر از این حرفا گیر میاوردیم ولی من اصلا دوست نداشتم اول زندگی زیر بار قرض بریم تازه همین جوریشم بازم بابام کمکمون کرد تا تونستیم این جارو بگیریم.

واسه پرده هم قرار شد اگه بشه فردا بریم مولوی سفارش بدیم بدوزن.

الان هم که فقط کار اصلی مون شده تمیز کردن خونه انشاا..تا فردا تمومه و وسایلام رو کم کم باید ببرم .

فقط دلم یه خورده از دسته خانواده شوهرم گرفته اخه اصلا یه زنگی بهم نزدن که بگن خونتون چی شد کجا هست کاری چیزی دارین یا ندارین اصلا عین خیالشون نیست البته من که اصلا توقع ندارم اونا از راه به این دوری پاشن بیان این جا کمک ما و اگرم بهم بگه من حتما ازشون تشکر میکنم و میگم خودمون کارهارو انجام میدیم اونا تو این گرما پا نشن بیان اما از این دلخورم که حتی یه زنگ هم نزدن اشکال نداره من سپردم به خدا حالا خدا هم اگه حق با من باشه بالاخره یه روزی ظلمی که اونا بهم کردن رو بهشون ثابت میکنه.

خوب دوستان امیدوارم اخر هفته خوبی داشته باشید به همتون کلی خوش بگذره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 12:48  توسط ناشناس  | 

سلام به تمام دوستای عزیزه خودم.

عید همه دوستای گلم مبارک باشه و انشاا...تو این روزها به هر ارزویی دارین برسید و اگر کسی گرفتاری داره حل بشه.

ببخشید که چند وقتیه مطلب جدید ننوشتم اخه گفته بودم که از مرداد ماه سرم خیلی شلوغ میشه اما مشکل اصلی ما خونه بود که خداروشکر حل شد و ما تونستیم یه اپارتمان ۵۰متری رهن کنیم البته با این که ۵۰ متر هست اما خیلی خوب در اوردنش و خوبی که داره هم نزدیک خونه مامانم ایناست یعنی یه ۱۵ دقیقه پیاده فاصله داره تا خونه مامانم اینا یه خوبی دیگه ای هم که داره اینه که تونستیم با یه خورده کمکی که بابام بهمون کرد رهن کامل کنیم و از اجاره خبری نیست این خیلی خوبه.

خونه ما یه خونه کوچولو اما خوشکله که برای یه زندگی دو نفره خوبه و از همه بهتر اینه که وی یو خوبی داره و وقتی میرم تو بالکن تمام تهران دیده میشه چون خونه ما دقیقا کنار بزرگراه امام علی هست وارده کوچه که میشی اپارتمان سوم خونه ماست و برای این که نزدیکه بزرگراه جلو اپارتمانمون خالیه و به همه جا دید داریم  ولی خوب خدارو شکر جای خوبی گیرمون اومد اخه خیلی دنبال خونه گشتیم اما هر جا یه عیبی داشت اما این جا یه خورده فقط پذیراییش کوچولوعه ولی خوبی هاش بیشتر از بدی هاشه .خدارو شکر که زندگی پر از عشقمون داره هر روز بهتر و بهتر میشه و به حق همین روزها انشاا... جوونایی که مشکل دارن برای ازدواجشون خصوصا مسکن که یکی از مشکلات بزرگ هست حل بشه و خوشبخت بشن.

از پس فردا هم بهمون کلید رو تحویل میدن و اون موقع سرم خیلی شلوغ تر میشه و باید برم اونجارو حسابی تمیزش کنم و هنوز تیکه های بزرگ اشپز خونم رو نخریدم و قرار شد بعد از تمیز کردن بریم ۳ راه امین حضور تا وسایل برقی بخرم.

برای ۲۰ هم تاریخ پرو لباس عروسم هست و تو هفته اینده هم قراره بریم کارت عروسی بخریم.

یادش بخیر ۲ سال پیش مثل همچین شبی بود که جشن نامزدی ما بود چقدر زود ۲ سال گذشت و حالا بعد از ۲ سال تو همچین شب هایی داریم خونه مون رو برای زندگی مشترکمون اماده میکنیم و کلا زندگی ما انگار با نیمه شعبان گره خورده اخه ۵ سال پیش هم که شوهری بهم پیشنهاد دوستی که به ازدواج ختم بشه داد دقیقا شب نیمه شعبان بود یادش بخیر.

خوب دوستان گلم اگه من تا چند وقته دیگه مطلب جدید نتونستم بزارم شما به بزرگی خودتون ببخشید باور کنید سرم خیلی شلوغه.

امیدوارم این چند روزه به همتون خوش بگذره.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:38  توسط ناشناس  | 

هفته پیش ۵ شنبه با شوهر گلم رفته بودیم دنیای نور اخه هر ۵ شنبه برای کسانی که از مغازه های اونجا خرید کنن قرعه کشی انجام میدن و جایزه میدن ماهم از فروشگاهی که وسایلی که تو ماهواره تبلیغ میکنن و مرکز فروشش تو دنیای نور طبقه ۲ هست خرید کرده بودیم و چون هفته پیش به مناسبت عید مبعث جشن هم بود رفتیم که هم یه خورده بزن برقص کنیم هم شاید ماهم یه چیزی برنده بشیم واز اونجایی که شانس عالی ما داریم هیچی نبردیم ولی خیلی خوش گذشت کلی دست زدیم و جیغ وداد کردیم کلی ادم اومده بودن خیلی باحال بود.

جمعه پیش هم که ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدیم و از شب قبلش تصمیم داشتیم بریم مجموعه سعد اباد تا اماده شدیم و رفتیم شد ۱۲ حالا رفتیم اونجا شوهری میگه اقا بلیط تمام موزه هاشو بدین اقاهه میگه وقت نمیکند که برین همشو ببینین شوهری گفت تو بده من میرم که اخرم اقاه گفت به خدا نمیتونید برین و ما اخر سر بلیط موزه ظروف با کاخ موزه ملت که خونه تابستونی شاه بود با بلیط موزه سبز که خونه زمستونی شاه بود با موزه اثاره فرشچیان و موزه تسلیحات نظامی رو خریدیم که اخر سر هم نشد موزه سبز و اثار فرشچیان رو بریم و گذاشتیم برای یه وقته دیگه ولی عجب محیط با صفایی هستش قبلا بچه که بودم از طرف مدرسه رفته بودم اما هیچی یادم نبود اما این دفعه با شوهری رفتیم کلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی ناهار هم تو رستوران سنتی سعد اباد خوردیم خیلی باحال بود یه اقایی سنتور میزد یکی کمانچه میزد یکی دف میزد یه نفر هم میخوند و اکثر اهنگ هاش قدیمی بود و یه خورده هم عربی خوند کلی کیف داد شوهری میگفت فقط جای یه مشروبش کمه منم با دستم زدم پس کلش گفتم ساکت باش غذاتو بخور اخه بچه پرو هر جا میریم که خوش اب و هواست میگه مشروبش کمه .

بعد از ظهرشم که عموم اینا اومدن خونه ما شبم اینجا خوابیدن مامانم با زن عموم تا ساعت ۵.۳۰ صبح بیدار بودن و یه سره حرف میزدن من به خدا تا حالا جاری هایی به این خوبی ندیدم من خودم با جاری هام اگه خیلی زیاد باهم حرف بزنیم ۱۵ دقیقه بیشتر نمیشه که در طول روز حرف بزنیم اما ماشاا... مامانم و زن عموم خیلی باهم خوبن وقتایی هم که بهم زنگ میزنن کمتر از یک ساعت صحبت نمیکنن والا ما که موندیم تو کاره این ۲ تا جاری.فردا صبحشم که قرار شد بریم بیرون دیدیم هوا گرمه گذاشتیم واسه بعد از ظهر که جای همه خالی رفتیم پارک جنگلی و کلی خوش گذشت این قدر رقصیدیم پسر عموم هی اهنگ های شاد میذاشت تو ماشینش ماهم که جو گیر هی قرش میدادیم و تا یخورده وای میستادیم خستگیمون در بره زن عموم هی مینداختمون وسط میگفت واسه عروسیتون خوبه الان تمرین کنین خلاصه کلی همه با هم رقصیدیم مردم همچین نگاه میکردن بعضی ها هم که خودشون یکم دور تر از ما میرقصیدن خیلی باحال بود .

این پسر عموی ماهم که نقشه های شومی واسه عروسی ما کشیده اخه فهمیده ما عروسیمون تو باغه میگه باغ باید مردوزن قاطی باشن این طوری فایده نداره جدا جدا اگه دیدین من یهو با کل پسر های فامیل ریختیم عروسی رو قاطی کردیم ناراحت نشید من از الان دارم میگم که امادگی داشته باشید شوهری هم گفت من که از خدامه تو بیا بقیش با من

سر نامزدیمون اخه قاطی بود خیلی حال داد سر عروسی داییم هم اخر شب که رفتیم خونه عروس تو پارکینگ بزن برقص کردیم همه زن و مرد قاطی همه هم جو گیر خیلی خوش گذشت جای همه اهلش خالی.

این هفته هم که داریم دست به جمع میریم فشم باغ بابا بزرگ یه خورده از این گرمای هوای تهران دور بشیم یه هوایی بخوریم و برگردیم خیلی خوش میگذره اخه با تمام دایی هام و خاله هام مامان بزرگ و بابابزرگ میریم تقریبا یه ۳۰ نفری میشیم قبلا اونجا مبل نداشت  اما از پارسال مامان بزرگم واسه اونجا مبل خرید و جمعیت ماهم زیاد شد دایی هام بچه دار شدن و زن گرفتن و منو شوهری عقد کردیم واسه همین جامون کوچیک تر شده وقت خواب مهربون تر میخوابیم خیلی خوش میگذره همه با همیم .

چند روز پیش پدر شوهر زنگ زد و گفت برین دنبال خونه باشید  بهم بگین چقدر میخواین واسه خونه جور کنم بفرستم بعدش گفت دارن ۵ شنبه یعنی امروز میرن شمال البته اگه مشکلی پیش نیاد منو شوهری هم رفتیم یه جا دیدیم یه خونه نوساز ۴طبقه همه طبقاتش خالیه تازه کار ساختش تموم شده ۵۰متر بود همه امکانات مثل پارکینگ و اسانسور و این چیزها هم داشت بد نبود قیمتشم با پولی که ماداریم جور در میومد ولی گفتیم بازم بگردیم ببینیم شاید جای بهترم گیرمون بیاد یه جا رفتیم نزدیک خونه ما بود یه خونه ۸۰ متری رو میگفت ۲۰میلیون رهن با ماهی۷۰۰ تومن اجاره همینو که گفت از بنگاه زدیم بیرون اخه خیلی اجارش سنگین بود چه خبره واه واه.

خبر دیگه ای هم که نیست.اخر هفته خوبی داشته باشید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 12:29  توسط ناشناس  | 

سلام دوستان خوبین؟منم خوبم اما خیلی خستم اخه همین الان از استخر اومدم و اون جا کلی شنا کردم و کلی خسته شدم اما حسابی چسبید کلی خنک شدم الانم و زودی اومدم وب ببینم دوستای گلم راجع به شخصیت من چی میگن .

من تمام نظرات شما عزیزان رو خوندم و بیشترتون گفته بودید مهربونم و دلم پاکه که به نظر اطرافیانم هم همین طوری هستم البته کسانی که منو دفعه اول میبینند فکر میکنن من از اون ادمایی هستم که خودم رو میگیرم و اهل کلاس و این چیزا هستم اما وقتی باهم صحبت میکنیم بهم میگن ظاهرت طوره دیگه ای نشون میده واخلاقت اصلا این طوری نیست.

شوهری که میگه خیلی ادم اقتصادی هستم یعنی یه چیزی که میخوام بخرم دنبال میگردم تا با یه قیمت مناسب و با کیفیت خوب گیر بیارم البته اکثر مردم دنبال کیفیت خوب و قیمت مناسب هستن.

بقیه فامیل هامون بهم میگن ادم باحالی هستم یعنی اصلا از حرف کسی ناراحت نمیشم اگرم ناراحت شدم همون جا به طرف میگم که ناراحت شدم از دستت یا همون جا جوابشو میدم و تو دلم نگه نمیدارم چون به نظرم اگه حرفی تو دل ادم بمونه هی بزرگ و بزرگ تر میشه تا یهو یه جا ادم سر یه مسئله کوچیک دلگیر میشه و مشکل بزرگتر میشه.

خیلی دوست دارم که با فامی ها و دوستام رفت و امد کنم و بگیم بخندیم و کلا این جور جمع هارو دوست دارم.

کل کسانی که با من رابطه دارن چه دوستام چه فامیلامو ...میگن ادم پر انرژی هستم مثلا همین چند روز تعطیلی عموم اینا اومده بودن خونمون بعد زن عموم میگفت یه دفعه اومدیم خونتون تو نبودی خونتون این قدر خلوت بود کلا هم من هم شوهری ادم شلوغی هستیم ولی شوهری از من شیطون تره.

از اخلاقای بدم (شایدهم خوب باشه) :

اصلا زیر بار حرف زور نمیرم یعنی به هیچ وجه کوتاه نمیام.

از تبعیض و فرق گذاشتن بین افراد اصلا خوشم نمیاد خصوصا اگه جایی پای حق و حقوق من در میون باشه تا به حقم نرسم راضی نمیشم.

اگر کاری بر خلاف میلم باشه و من راضی نباشم خیلی بهانه میگیرم دوست ندارم اون کار به نتیجه برسه.

از این که یه نفر بخواد بهم امر و نهی کنه اصلا خوشم نمیاد .

اگر یه جنسی رو حلا هرچی که باشه چه لباس چه وسایل خونهو...اگر گرون تر از قیمتی که نرخ بازار هست بخرم این قدر ناراحت میشم که حد نداره .

الان هر چی فکر میکنم دیگه یادم نمیاد که اطرافیانم راجع به من چی میگن.

خوب نظرات بعضی از دوستان یه خورده با بقیه فرق داشت مثلا بیتا جونم گفته بود که یه خورده ولخرجم البته بعضی جاها سرم رو کلاه میزارن و گرون بهم میدن ولی بعضی جاها اگه از یه جنسی خوشم بیاد و چشمم رو بگیره میخرمش مثلا یه ست مانیکور رو باهام  ۲۵۰۰۰حساب کردن البته تقصیر شوهری شد هی گفت خوبه بعد یه جا دیگه دیدیم زده ۱۷۰۰۰و بنده کلی از اعماقم سوختم ولی شما گفته بودی سرویس طلای عروسیم رو گرون برداشتم ولی اگه شما هم بری دنبال طلا بگردی میبینی ارزون هم هست تازه به نظر من ادم هر چقدر پول بالای طلا بده کم هم هست چون روز به روز قیمتش میره بالاتر و شاید روزی برسه که ادم نتونه بخره و اون موقع هست که ادم حسرت میخوره و تو مملکت ما چیزی که گرون شد دیگه ارزون نمیشه همین طوری که اکثر ماها میبینیم که مادر پدر هامون یا مادر و پدر بزرگ هامون میگن قدیم خونه میخردیم ۲میلیون کاش بیشتر میخردیم البته ۲میلیون نسبت به اون زمان خیلی زیاد هم بوده اماالان ۲ میلیون یعنی هیچ پس من دوست دارم تلاش کنم که هم خودم و شوهریم به یه جایی برسیم و لذت ببریم هم برای نسل ایندمون یه سرمایه ای بزاریم البته من خودم همیشه میگم اول خودم و شوهرم بعد بچه هام و دوست دارم همیشه نسل ایندم از من بهتر بشن.

نازی و بهار جونم هم از قیمت لباس عروس تعجب کردن و گفتن خیلی خوب خریدم تازه اینو هم بگم ۵ شنبه که با شوهری رفتیم گفت ۳۸۰ باز بهش گفتیم تخفیف بدین گفت کتشم بهتون میدم با کت ۳۸۰ که هر جا من میرفتم فقط ۴۰ تومن برای کت میگرفت رنگ لباسم هم نباتی انتخاب شد و گفته بودید که ادرس مغازش کجاست که چهار راه مخبرالدوله هست تو یه پاساژه اسمش رو یادم رفته الان اما اسم مغازش پانیذ بود بهار جونم به داداشیت بگو حتما یه سر بره اونجا.

بقیه دوستان هم که ازم تعریف کردن و منو شرمنده کردن .عزیزان خوبی از خودتونه .

از تماااااااااااااام دوستای گلم ممنونم که نظرشون رو گفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 12:46  توسط ناشناس  | 

ااااااااااااااااااااااه ه ه ه

کلی مطلب نوشته بودم که بزارم تو وبلاگم اما همش پرید.

فقط خلاصشو بگم که لباس مورد نظر بالاخره انتخاب شد و امروز قراره برای اندازه گیری برم حالا اگه مدلی تو اینترنت گیر اوردم که با لباس من شباهت داشت حتما میزارم براتون ببینید.

یه درخواست هم از تمامی دوستانی که میان وبلاگ و مطالب من رو میخونن دارم که اگر میشه و وقت کردید از تمامی دوستان تقاضا دارم که نظر خودشون رو راجع به اخلاق من و نوشته های من بگن یعنی با توجه به نوشته های من و خاطراتی که براتون تعریف میکنم شما فکر میکنید که من چه شخصیتی دارم ازتون ممنون میشم اگر نظرات خودتون رو بگید.

و همچنین عذر خواهی میکنم از تمام دوستانی که واسم نظر میزارن من نتونستم براشون نظر بزارم تو وبلاگشون چون من هر دفعه اومدم نظر بدم یا سیستمم قاطی کرده یا کد مربوط به نظر برام نیومده البته  هرکسی برام نظر میزاره میرم به وبلاگش و تمام مطالبش رو میخونم اما متاسفانه کم پیش میاد که بتونم منم نظرم رو ثبت کنم اما از این به بعد سعی میکنم بیشتر سر بزنم بهتون.

امیدوارم که تعطیلات به همه دوستان گلم خوش بگذره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:17  توسط ناشناس  | 

سلام.خوبین؟

ماهم شکر خدا خوبیم.

اون روز که با مامان رفتم لباس عروس ببینیم بالاخره تونستم یه مدل انتخاب کنم و تازه بیشتر از این تعجب من به خاطر قیمت مناسبشه اخه من وقتی مدلش رو دیدم گفتم این لباس چنده قیمتش بعد اقاهه گفت واسه خرید یا اجاره منم گفتم حالا قیمت ۲تاشو بگین بعد فروشنده گفت راستش ما لباس اصلا کرایه نمیدیم فقط برای فروش ما میدوزیم اخه بدرد ما نمیخوره لباس های کهنه اخه بیشتر عوس ها لباس میدوزن گفتم خوب قیمت فروش رو بگین گفت ۳۸۰هزار تومن.

منو میگین همینو که گفت این قدر خوشحال شدم گفتم خوب تخفیفم داره دیگه گفت اره ۳۵۰بدین شما .بعد منم تا دیدم این طوریه گفتم باید با شوهرم بیام اونم این مدلتون رو ببینه گفت باشه مشکلی نداره گفتم بازم تخفیف داره یا نه گفت شما بیاین پای فاکتور برسیم من بازم بهتون تخفیف میدم من این قدر خوشحال شدم اخه من از مدل پارچش خیلی خوشم اومده بود هر جا هم میرفتم دنبال یه لباسی بودم که توش از این مدل پارچه کار کرده باشن یه حریر بود که روش گل داشت بعد رو تمام گل هاش سنگ دوزی شده بود  البته نه سرتاسر لباس ها بعضی جاهاش کا کرده بودن خلاصه کلی خوشحال شدم اخه جای دیگه که رفتم همون مدل رو برای اجاره میگفتن ۴۵۰ البته یه قیمتی میندازن برای خودشون هر مغازه ای که میری یه قیمتی میگه منم تازه از همه جالب تر اگر مغازه ای ۲تا فروشنده داشته باشه یکی شون که قیمت بده اون یکی دیگه قیمت نمیده چون نمیدونه اون یکی چه قیمتی گفته هر کدوم یه قیمتی میگن منم تا دیدم این جا از همه قیمتش مناسبه زودی به اقاهه گفتم میشه از مدلش عکس بگیرم به شوهرم نشون بدم اونم گفت اشکالی نداره منم زودی عکس گرفتم البته زیاد واضح نیست. نشون شوهری دادم اونم خوشش اومد حالا قرار شد بریم ۵ شنبه فاکتور کنیم تازه گفت ۱ماه تحویلت میدم خلاصه این که خیلی لباس مناسبی گیرم اومد نه ساده سادس نه خیلی چین دار و پفیه کنارشم تو ژرنالش پاپیون زده بود اما گفت اگر بخوای برات گلم میتونم بزنم به جای پاپیونش حالا تا ۵شنبه بریم ببینیم چی میشه.به جای شنلم قرار شد کت بدوزه واسم اخه کت راحت تره فقط عیبی که داره موهام دیده میشه که البته اونم مشکلی نیست به قول مامانم میگه تور رو سرته دیگه موهات دیده نمیشه زیاد شوهریمم میگه هر طوری راحتی و هر چیزی بیشتر دوست داری بگیر.فداش بشم.

اینم از لباسم حالا تو اینترنت دنبال مدلش میگردم اگه گیرم اومد حتما تو وبلاگ میزارم ببینید.رنگشم گفتم خامه ای باشه بهتره اخه الان هر جا میرفتم میگفتن لباس عروس رو دیگه زیاد سفید نمیخرن بیشتر شیری با خامه ای با شکلاتی مد شده منم خامه ای بیشتر بهم میاد.

۵شنبه گذشته هم با شوهری رفته بودیم یافت اباد که مدل مبل و سرویس چوب و نهار خوری و این چیزارو ببینیم اما ادم بیشتر گیج میشه میره این مراکز خرید اخه بیشتر مدل هاش از نظر من خوشکل بودن و انتخاب خیلی سخت میشه تازه مدل هایی هم که ما خوشمون میومد تقریبا تو یه رنج قیمت بود واسه همین انتخابم سخت تر میشه خصوصا ما که مبل راحتی میخوایم خیلی تنوعش زیاده.

سرویس خواب و سرویس ناهار خوری های جدید هم خیلی خوشکل همشون اسپرتن و رنگ هایی دارن که با مشکی ست کردن مثلا ناهار خوریی که ما دیدیم هم صندلی و هم میزش چرمی بود و رنگ هاشم مثلا مشکی با نارجی باهم بود یا مشکی با قرمز یا مشکی با صورتی و...ولی خیلی خوشکل بودن .

تنها مشکلی که داریم سر خونس اخه چند وقت پیش ها رفته بودیم بنگاه ببینیم خونه با این پول هایی که ما داریم گیر میاد یا نه اقاهه گفت یکم بگردی گیر میا اخه ما میخوایم تا ۱۲ میلیون پول بدیم حدودا ماهی ۲۰۰تومن هم اجاره که بنگاهیه گفت باید یکم اجاره بیشتر بدین یه جای ۴۰ یا ۵۰ متری گیرتون میاد حالا هنوز جایی نرفتیم بگردیم فقط یه جا رفتیم پرسیدیم خلاصه این که برای ما دعا کنید تابتونیم یه خونه نقلی گیر بیاریم تا بعد از عید که پدر شوهر قول داد تو سال دیگه برامون خونه بخره.

خبر دیگه هم نیست.فعلا...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 18:1  توسط ناشناس  | 

وای خدا خسته شدم از انتخاب مدل عروس اخه اصلا نمیشه یه مدل خاصی رو انتخاب کنی و تو هر مغازه ای هم که میری هر کدومشون یه مدل رو میگن که بهت میاد و تبلیغ میکنن من که پاک خسته شدم ولی چند مدل با شوهری پسندیدیم حالا قرار شد بعد از ظهر با مامانم برم و اون مدل هایی هم که پسندیدم به مامانم نشون بدم ببینم اون کدوم یکی رو بیشتر میپسنده همون جا قردادشو ببندیم بره پی کارش اخه واقعا خیلی سخته انتخاب لباس اونم از روی ژورنال اخه جدیدا این طوری شده اصلا لباس اماده نیست فقط باید بپسندی و اونا هم برات میدوزنش اصلا هیچ مدلی اماده ندارن فقط چند تا نمونه کارشونو گذاشتن که اونم فقط برای دیدن دوختشونه همین.

خلاصه این چند وقته حسابی درگیر کارم خدا بخیر کنه ماه دیگرو که کلی از کارا میفته برا اون ماه دنبال خونه باید گردیم دنبال مبل و این چیزا تازه من هنوز وسایل بزرگ خونمو نخریدم گذاشتم برا ماه دیگه پس خدایا بهم قدرت بده که از پس این کارا بر بیام اخه واقعا استرس دارم تازه میفهمم که بیچاره عروس دامادایی که ما میرفتیم عروسیشون و خوش میگذروندیم چقدر قبل از عروسیشون دنگ و فنگ داشتن برای مراسمشون.

الانم می خوام برم یه مغازه لباس عروس فروشی نزدیک خونمونه برم مدل هاشو ببینم.

پس فعلا...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 10:30  توسط ناشناس  | 

سلام دوستان گلم.

این چند وقت برای این که خیلی سرم شلوغ و کارای جور واجور دارم کمتر تونستم بیام و مطلب جدید بزارم برای همین از همتون معذرت می خوام.

دیشب با شوهری رفته بودیم خونه عمو جونم برای گرفتن پولامون اخه ما یه مقدار پول داده بودیم دست عموم و اونم بهمون سودشو میداد البته پیشنهاد خود عموم بود که ما قبول کردیم و خدا خیرش بده نزدیک ۱.۵میلیون سود پول ما شد و همین که ما بهش گفتیم اگه میشه پول مارو بدیدتفلکی تمام حساب کتاباشو کردو ۱.۵میلیون بهمون سود داد اونم به صورت نقدی واقعا ممنونم از عمو جونم که این قدر هوای مارو داره یعنی هم عمو هام هم دایی هام و از همه مهمتر بابام خیلی هوامونو داره.

وقتی که داشتیم میرفتیم خونه عموم مامانم داشت شبکه فارسی ۱رو میدید و وقتی از خونه خارج شدم و وارد حیات شدم دیدم از خونه تمام همسایه ها صدای شبکه فارسی ۱ میاد خیلی جالب بود من فکر نمیکردم که این قدر طرفدار داشته باشه این شبکه تا این که به خونه عموم رسیدیدم و دیدم اونا هم همین شبکه رو دارن نگاه میکنن اما وقتی که رسیدیم خونه عموم هنوز عموم نیومده بود خونه و یه ۱۰دقیقه ای نشستیم تا اومد و همین که در خونه رو باز کرد یهو گفت اه باز شما رو این شبکه هستین اصلا من دیگه حذف میکنم این کانال رو اعصابمو خورد کردین و ما این قدر بهش خندیدم که نگو و من متوجه شدم زن عمو من هم مثل مامانم از ساعت ۷ شب تا ۱۱ یک سره پای همین شبکس و پی بردم که واقعا این شبکه خیلی طرفدار داره.

بعد از اون پسر عموم برامون سنتور زد واقعا قشنگ میزنه الان نزدیک ۶ماهه که میره کلاس اما واقعا قشنگ میزد و من کلی کیف کردم البته من خودمم گیتار میزنم البته زیاد بلد نیستم ولی از سنتور بیشتر خوشم اومد واقعا ادم رو احساساتی میکنه.

دیروز ناهار هم دایی جونم با بچه هاش و مامان بزرگم اومدن خونمون این قدر این بچه هاش ماشاا.. شیطون هستن که نگو منو که واقعا دیونه میکنن اخه این چند روز تعطیلیه که گذشت دست جمعی رفته بودیم فشم باغ بابا بزرگ اخه الان دیگه اونجا فصل البالو و گیلاس با توت هست برا همین دیگه دست به جمع پاشدیم رفتیم البته همیشه تابستونا هر هفته ما جامون پنجشنبه جمعه ها اونجاست خیلی خوش میگذره خلاصه این هفته رفتیم اونجا و نشسته بودیم تو خونه یکدفعه دیدیم یک تیکه ذغال پرت شد تو و شانس اوردیم که فقط رو فرش نیفتاد افتاد رو سنگ ها و به کسی نخورد این ۲تا بچه شیطون ذغال رو با انبر برداشته بودن و انداختن تو و داییم این قدر دعواشون کرد و اونا هم پروتر از این حرفان جواب داییمو میدادن  و میگفتن مورچه تو خونه بود میخواستیم بسوزونیمش اخه خیلی شرن دیروز مامانم بعد از رفتن اونا متوجه تغیر دکوراسیون خونمون شد.

مادر بزرگ جاری بزرگم هم فوت کرد من هم بهش زنگ زدم و تسلیت گفتم و ۵ شنبنه هفته پیش جاری کوچیکه و برادر شوهرم هم از مکه اومدن و من به اونا هم زنگ زدم اما هیچ خبر خاصی نبود که بحث بر انگیز باشه بخوام واستون تعریف کنم.

بابا جونم هم ۵شنبه هفته پیش از ترکیه اومد و سوغاتی واسم شلوار لی با تی شرت اورد و گفت میخواستم رو تختی بخرم ترسیدم بخرم نپسندین و حالا می خوام تو مرداد ماه با مامانت و خواهرت برم اون موقع مامانت هست برات میخریم منم گفتم همینایی هم که خریدی اوردی خیلی عالیه دستت درد نکنه اما خدایی شلوار لی هاش خیلی خوب بود بابام میگفت هر کدوم رو ۱۰ لیر خریدم که به پول ما میشه ۶۵۰۰خیلی قیمتاش عالی بود این جا قیمت کردم میگفتن ۳۰هزار تومن برای شوهری هم یه شلوار لی خوشکلی خریده کلی خوشش اومد ازش. نفری ۲تا شلوار با ۳تا تی شرت اورده میگفت بیشتر از اینم نمیتونستم بیارم اخه سر مرز میگیرن واسه بقیه فامیل هم یکی یدونه تی شرت اورده.اما کلی بهش خوش گذشته بود واسه همین برای مرداد هتل رزرو کرد تا با مامانم اینا برن البته اگه مشکلی پیش نیاد.

برای فردا هم شوهری مرخصی گرفته که بریم لباس عروس ببینیم و قیمت  کنیم ببین تو چه حدودی هستن اخه هنوز نرفتم ببینم تو چه قیمت هایی هست.

فعلا خبر دیگه ای نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 12:58  توسط ناشناس  | 

روز پدر بر تمامی پدر های نازنین دنیا خصوصا پدر خودم و پدر شوهرم مبارک.

همچنین روز مرد بر شوهر عزیز خودم هم مبارک.دوست دارم عزیزم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 10:44  توسط ناشناس  | 

سلام خوبین؟

این چند روز اصلا حوصله نوشتن نداشتم اما امروز بهترم گفتم بیام ببینم چه خبره.

خیلی دلم واسه بابام تنگ شده اخه تاحالا این قدر ازم دور نبوده و همیشه هر جا میرفتیم باهم بودیم البته من که روزی ۲بار زنگ میزنم به بابام یه بار صبح یه بار هم عصر البته در حدود دو سه دقیقه بیشتر حرف نمیزنیم اخه خیلی میشه پول قبض گوشیم.

داشتم دیشب وقت خواب فکر میکردم به این که چقدر خسته ادم یکی از عزیزانشو از دست بده اخه من که بابام میدونم کجا رفته و خیالم راحته که جاش خوبه و بعد از چند روز برمیگرده این قدر دوریش برام سخته چه برسه به این که خدایی نکرده بعد از ۱۲۰سال بخوام از دستشون بدم وقتی که بهش فکر میکنم اذیتم میکنه ولی شنیدم که همین که ادم از دنیا میره دل اطرافیانش انگار سنگ میشه و کم کم فراموشش میکنن ولی خوب کار دیگه ای هم نمیشه کرد ادمیزاد همین طوریه خیلی زود به همه چیز عادت میکنه چه بخوایم چه نخوایم همه میرن پس ما ادم ها هستیم که باید خودمون رو با شرایط وفق بدیم.

خوب از تمام این حرف ها بگذریم .

دیروز با شوهری از زندگی اینده و بچه دار شدن حرف میزدیم و این که قراره کمتر از ۳ ماه دیگه بریم سر خونه زندگی خودمون و شاید زندگشمون یه مقدار سخت بشه چون الان ما خونه پدر من داریم زندگی میکنیم و تمام خرج خوراک با بابای منه و اصلا فکر اجاره خونه نیستیم اما بریم سر زندگی خودمون همه این چیزا میفته گردن خودمون البته پدر من که همیشه پشتمون هست پدر شوهری هم تا جایی که بتونه کمکمون میکنه اما بازم  زندگی خیلی مشکل داره و این که ما باید صبورتر باشیم تا بتونیم با شرایط جدیدمون کنار بیایم و بتونیم پیشرفت کنیم.

اما الان که فکر میکنم میبینم هنوز خیلی از کارها هست که من بلد نیستم مثلا تازه همین دیشب بود که برای اولین بار هندوانه قاچ کردم اونم به چه شکل فجیهی مثلا هندونه قاچ کردن شاید ساده ترین کار باشه اما من تا حالا این کارو نکرده بودم حالا چه برسه به بقیه کارای خونه اونم با این پوست حساسی که من دارم به تمام مایه های ظرف شویی حساسیت دارم به خاک حساسیت دارم پس گردگیری هم نمیتونم بکنم پس باید به پوستم بگم که سوسول بازی از خودت در نیار باید به این کارا حداقل تازمانی که وضع مالیمون خوب بشه و خدمت کار بتونیم بگیریم باید عادت کنی البته شایدم نشه تا اخر عمر خدمت کار بگیریم اخه تو ایران بیشتر خانوم ها خونه دارن اگرهم بیرون شاغل باشن بازم کارهای خونه گردنشونه پس این جاست که مردای ایرانی باید به زن هاشون افتخار کنن اخه وقتی فیلم هایی که از شبکه فارسی ۱ پخش میشه رو میبینم وقتی که مردهاشون ازدواج میکنن همراه با زنشون یه خدمت کارم میگیرن میبینم که واقعا زن های ایرانی خیلی فداکارن که هم کار خونه انجام میدن هم بچه داری میکنن هم بیرون کار میکنن و هم بعضی هاشون همراه تمام اینا درس هم میخونن پس واقعا که خیلی ما زن ها چقدر ماهیم.

چند روز پیشم مامانم مرغ از فریز در اورد و برای غذا میخواست خوردشون کنه من گفتم مامان بده من خورد میکنم اما هنوز دو سه تیکه ای بیشتر خورد نکرده بودم که دستمو بریدم همچینم خون میومد که انگار چقدر بریده بود هی میشستمش باز هنوز نشسته دستم پر خون میشد .مامان تفلکی باز بقیشو خودش انجام داد البته من خوبی های زیادی هم دارم ها مثلا اگه تمام وسایلی که میخوایم باهاش غذا درست کنیم اماده باشه و شسته شده باشه دست پخته خیلی خوبی دارم اینو خودم نمیگم ها اینو هر کسی که دست پخت منو خورده میگه من استعداد زیادی تو اشپزی دارم .

از گرد گیری خونه متنفرم از این که هر روز صبح ادم باید رو تخیتیشو مرتب کنه خوشم نمیاد از ظرف شستنم خوشم نمیاد فقط اشپزی دوست دارم و این که لباس هارو بریزم تو ماشین لباس شویی برام بشوره و جارو برقی کشیدنم دوست دارم تغیر دکوراسیون خونه رو هم خیلی دوست دارم البته همراه با شوهری البته شوهری خیلی ماهه همشیه همراهم بوده خیلی دوسش دارم.

وای اینو داشت یادم میرفت بگم دیروز شوهری تو خیابون بهار کار داشت رفته بود دم مغازه یکی از دوستاش بعد گفت یک دفعه دیدیم صدای شلیک تیر میاد میگفت همه ریختن بیرون از مغازه هاشون دیدیم یه پراید با سرعت داره میره یه ماشین پلیس هم با چند تا موتور پلیسم دنبالشن با سرعت میرفتن بعد هی به پراید شلیک میکردن شوهری میگفت شانس اوردم که موقع خداحافظی دوستم یهو یه چیزی یادش اومد که بهم بگه یخورده طول کشید دیر تر رفتم بیرون از مغازش وگرنه اگه زودتر میرفتم بیرون از مغازش وسط تیر اندازی ها گیر میکردم .منو میگین این قدر ترسیده بودم وقتی تعریف میکرد خدا بهش رحم کرده.شوهری میگفت فکر کنم هر زنه حامله ای که اومده بود اونجا برای خرید سیسمونی فکر کنم بچشو سقط کرد .تفلکی اونایی که خامله بودن حسابی ترسیدن.

خوب خبر دیگه ای هم دیگه ندارم تا بعد بای.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:8  توسط ناشناس  | 

خبر خبر خبرهای خوب

امروز با شوهری رفتیم بازار و بنده بالاخره سرویس عروسیم رو خریدماز این مدل هایی خریدم که وقتی گردنت میکنی حالت لخته و اصلا شق نیست رنگشم ۲ رنگس و از وسط کلا نصفش زرده نصفه دیگش سفیده.شوهری میگفت ادم سمت چپت باشه بعد بیاد سمت راستت وایسته فکر میکنه گردنبندتو عوض کردی.

بعد که خریدیم اومدیم خونه بابام به شوهری گفت باز این دختر ما چقدر گردوند تورو تا یه چیز بخره که به قول خودش مدلش با بقیه مدل ها فرق کنه.ولی من تو مغازه دومی که رفتیم این سرویس طلارو که دیدم خوشم اومد و با شوهری رفتیم چند جا قیمت کردیم و اخرم برگشتیم و خریدیمش.

شد ۲میلیون و ۸۵۰۰هزار اما مدلش یه طوریه که انگار بیشتر میخوره بهش اخه برقم میزنه همچین تو چشم میاد با این که یدونه نگین هم نداره همش کنده کاریه گفتم بدون نگین بخرم که خواستم عوض کنم یا این که خدایی نکرده مشکلی پیش اومد خواستیم بفروشیمش ضرر نکنیم زیاد .

راستی بابا جونم فردا داره میره ترکیه از الان کلی دلم واسش تنگ شده البته قبلا هم یک بار رفته بود ترکیه اما با تور رفته بود اما این دفعه خودش تنهایی داره میره واسه همین کلی دل شوره دارم که نکنه خدایی نکرده زبونم لال بلایی سرش بیاد تازه این دفعه سفرش طولانی تره و چون خودش داره میره می خواد تمام شهرهاشو بره بگرده اما با تور رفته بود ۵ روزه رفت و برگشت تازه دفعه پیش با هواپیما رفت اما این دفعه با ماشین داره میره خیلی نگرانشم.مامانم تفلکی هم چهرش معلومه که ناراحته و دلش می خواست با بابام بره اما به خاطر ما بچه ها نرفت گفت باید یکی باشه مراقبتون باشه .

خوب حالا بزارین از خواهر شوهر بگم که بالاخره یه خبرهایی شد و خواهر شوهر ما در استانه ازدواج قرار گرفت البته هنوز قطعی نشده اخه پسره یکم مشکل داشت البته مشکل جسمی که اصلا به چشم نمیاد و ظاهری نیست ولی خطرناکه واسه همین هنوز جواب ندادن اما هیچ کس از پسره خوشش نیومد نه پدر شوهر و مادر شوهرم نه شوهرم و برادر شوهرام و نه من البته من و شوهری دامادو ندیدیم عکسش رو دیدیم اما خانواده پسر رو که دیدیم از نظر خونه زندگی بد نبودن اما از نظر فرهنگی زیاد من خوشم نیومد اما خواهر شوهرم که خیلی از پسره تعریف میکردانگار که کشته مردش شده بود هی طرفداری میکرد ازش هی ما عیب های پسرو که میگفتیم اون هی میگفت به نظره من این چیزها عیب نیست اخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که نظر اصلی رو خود خواهر شوهرم بده اخه قراره اون با پسره زندگی کنه نه ما واسه همین فعلا جواب ندادن تا یکم زمان بگذره ببینیم چی میشه اما با خانواده شوهری که رفته بودیم تالار عروسی مارو ببینیم یهو مادر شوهرم گفت کاش عروسی پسرم و دامادم باهم دیگه تو یه شب همین جا می بود۱۰۰۰تا مهمون دعوت میکردیم شلوغ و مفصل میشد منم گفتم شما هم داماد دار اگه شدید هر جا که دامادتون گفت باید عروسی باشه مثل من که هر جا شما گفتید اومدم و دارم عروسی میگیرم و مادر شوهر هیچی دیگه بهم نگفت چون میدونست حق با منه.این از خواهر شوهر.

جاری عزیز بنده هم که حامله بودن و تا تهران نمیتونستن واسه عروسی ما بیان و گفته بودن اگه عروسی تهران باشه من نمیام حالا با این وضعیت حاملگی شون پاشدن با شوهر جانشون رفتن مکه و ما وقتی که منزل پدر شوهر بودیم و منزل پدر شوهر با خونه برادر شوهر ها یک ساعت راه بیشتر نیست با این حال جاری ...بنده به جای این که بیاد و از ما و فامیل های شوهرش خداحافظی کنه همش منزل مامان جونشون بود و توقع داشت ما بریم دیدنش البته شوهری که اول می خواست بره دیدنشون و گفت به خاطر زن داداشم نمیرم فقط برای دیدن داداشم می خواهم برم که با صحبت هایی که بنده باهاشون داشتم به این نتیجه رسید که اصلا دیدنشون نره اخه جاری بنده واقعا فرد از دماغ فیل افتاده ای هست و بعد از این که متوجه شد ما به دیدنشون نمیریم به خونه پدر شوهر زنگ زد وبا ما خداحافظی کرد در صورتی که باید به خود ما زنگ میزد و خداحافظی میکرد اما با این حال ما کوتاه اومدیم و گفتیم اشکالی نداره دستش درد نکنه اما وقتی که به جاریم گفتم که این جا فامیل ها منتظرتون بودن که بیاین خداحافظی کنین و ببیننتون دیدم میگه فامیل ها دیگه کین؟ منم گفتم فامیل های شوهرت دیگه و دیدم با حالت مسخره کردن خندیدمنم موضوع رو به مادر شوهر عزیز گفتم اخه مادر بزرگ جان ناراحت بودن که چرا نوشون داره برای باره اول میره مکه نرفته از مامان بزرگش خداحافظی کنه منم به مادر شوهر گفتم که عروستون گفته فامیل ها دیگه کین و اصلا فامیل های شوهر ش رو ادم حساب نمیکنه و این در حالیه که سفر مکه با هزینه پدر شوهره بنده هست و به قول خودشون هدیه عروسیشون بوده و به جز این سرویس طلا هم که به جاریم دادن گفتن اینم هدیه عروسی بوده و خونه بهشون دادن گفتن واسه این که راحت باشن و بعد از چند ماه ماشین خرید ما فهمیدیم که قسطی خریده و تمام قسط هاشو پدر شوهر بنده میده اما سر ما که رسید تمام مال و اموال پدر شوهر رو هاپ هاپ بقیه خورده بودن و حسرت این چیزها واسه من موند مثل امروز که شوهرم سرویس طلامو با پول خودش خرید و باید خونه مستجری بشینم خبری هم از مکه و ماشین نیست من که گفتم به خانواده شوهرم که من ازتون راضی نیستم و کاری هم ندارم که بین پسراتون فرق گذاشتید  چون به من ربطی نداره اما فرقی که بین عروس هاتون میزارید به من ربط داره  شما بایدمنو راضی نگه دارین اما فقط شما به فکر ۲تا عروس بزرگتر خودتون هستید.

تازه پولی هم که واسه رزرو ارایشگاه و فیلمبردار دادیم همشو خود شوهریم داد و این در صورتیه که اصلا برادر شوهرم سر عروسیش اصلا متوجه نشدچقدر پول فیلمبردار شده برای اینکه ایشون با زنش رفتن فقط کارهای فیلمبردارو دیدین و پسندیدن و تمام هزینه هاشو پدر شوهر بنده پرداخت کرد اما ما...

خدایا خودت از درد دلم با خبری اگه حق با منه منو به حقم برسون .

خوب از این حرف ها بگذریم حال و احوال دوستای وبلاگیه خودم چطوره؟

یه لیسته بلند بالا نوشتم که بابام میره واسم از ترکیه بیاره اخه شنیدم لباس های ترک با روتختی هاش خیلی خوبه تازه هی یادم میاد که چیا لازم دارم هی مینوسم تو لیستم بابام هم میگه بی خودی لیست ننویس من فقط میخوام برم اونجا بگردم هیچی واستون نمیخرم البته من که میدونم بابام واسه این که من هی لیستمو بیشترش نکنم این حرف رو میزنه تازه لیست من دقیقه هم سایز رو نوشتم هم مدلشو هم واسه خودم هم واسه شوهریم.

فردا هم وقت ازمایش دارم میخوام برم ازمایش تیروئید بدم اخه کف دستام عرق میکنه پرسیدم از چند نفر گفتن ازمایش تیروئید بده شاید کم کاری تیروئید داشته باشی اخه یه کوچولو هم تپل هستم واسه همین فردا میرم بیمارستان بهم وقت داده بودن واسه فردا ولی این قدر از خون دادن میترسم.

اهان راستی یه چیزی یادم رفت بگم.بعضی از دوستان فکر میکنن که شوهری بنده شمالیه اما باید بگم که سخت در اشتباهید شهر شوهری بنده شهر خیام هست حالا اگه گفتید خیام ماله کجاست؟

برادر شوهرهای بنده هم در شهر امام رضا زندگی میکنن و بنده هم در تهران ساکن هستم هم متولد تهرانم هم بزرگ شده تهرانم مادر بنده هم تهرانیه اما پدرم هم ماله شهر خیامه.

این موضوع رو گفتم که دوستان خیالشون راحت بشه که من شمالی نیستم اما علاقه زیادی به شمال دارم خصوصا شهر های نمک ابرود.لاهیجان.چمخاله.رامسر.

بیشتر شهرهای شمال یعنی فکر کنم همشو رفته باشم اخه سالی حداقل ۵بار میریم شمال.

خبر دیگه ای فعلا ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 18:56  توسط ناشناس  | 

سلام دوستان       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خیلی وقت بود مطلب ننوشته بودم یعنی راستش وقت نکردم اخه هم مسافرت بودم بعدم که برگشتم یه خورده کارداشتم تا الان وقت گیر اوردم بیام.

خوب بزارین بگم وقتی رفتم خونه شوهری اینا چه کارا کردم البته این دفعه کلی اتفاق افتاد که همشونو میگم.

خوب اول از همه بزارید از تالار عروسیمون بگم که واقعا محشر بود خیلی باکلاس بود از همه مهمتر این که بزرگ بود یعنی همون اول که دیدمش کلی خوشم اومد یه باغ بزرگ با ۵تا اب نما از همه خوشکل تر و جالب تر واسم این بود که تابلویی که اسم تالارو نوشته بودن از همه جاش اب میریخت پایین اخه یه صخره بزرگه بعد تابلویی که اسم تالار روش نوشتس رو زدن بالای صخره بعد از صخره هم اب میریزه پایین بعد وارده یه حوض پایینش میشه البته ۲تا تابلو داره این تو باغشه یکی دیگه هم جلو دره که سادس و جلو درشو همشو چراغونی کردن ۲تا در ورودی جداگانه داره که کلا فضای زنونه با مردونه جداگونه میشه هم باغش هم تالارش و خوبی که داره دیگه خانوم ها هم راحتن چه تو باغ چه سالن بعد بالای درهای ورودیش مثل یه کلاه درست کردن خیلی بامزس وقتی هم میخوای وارد بشی مثل یه پل درست کردن تو قسمت مردونش ۲ تا فواره داره تو زنونش هم یه خوض و فواره داره که شکل قلبه یکی هم کناره اتاق عقد درست کردن باز مثل صخرس بالاش رو دیواراشم ۲تا دلفین برجستس خیلی خوشکل بود تمام دیوارهای باغشم حالت کوزه ای که نصفیش تو دیواره نصفیش زده بیرون درست کردن که توش چراغ داره همش روشن می شد ۵ تا پرژکتور هم تو فضای باغش روشن میشه تو باغش تخت زدن که قرار شد برامون چند تا میز هم بزارن سماور و قلیون بزارن که مردهاحسابی حال کنن بعد گفتیم از جلو دره ورودی باغ تا ورودی سالن برامون یه حالت زنجیری شکل بادکنک بزنن تا ورودی سالن بعد بالای در هم یه طاق بزنن  برای ورودی عروس داماد باشه بعد تو راهشم گل بریزن به نظرم خوشکل میشه.

تو سالنشم سقف کاذبه هم تو مردونه هم زنونه بعد نورش دو رنگه بینش لوستر هم داره بعد یه سن بزرگ واسه جایگاه عروس داماد و رقص داره که دوره سنشم واسمون گل میزنن پشت صندلی عروس دامادم یه پرده بزرگ میخوره بالا سرمون یه طاق زدن میز هاشم ۱۲ نفره چیده شده مدل صندلی هاش کوتاه با یه پشتی کوتاه همشم رنگ نارنجیه خوشکل بود بعد تمام دورش از این شیشه های ابی رنگه بعد پشته شیشه ها از این دستگاهاس که انگار اکواریومه وقتی تو سالن نشستی انگاری وسط دریایی میزهاشم روش روکش های تور و ساتن داشت که یه قسمتهاشو جمع کرده بودن چین داده بودن پاپون زده بودن خدایی خیلی خوشکل بودمن که خیلی  پسندیدم تازه هر جا هم که میرفتیم واسه عکاسی که رزرو کنیم و میگفتیم میخوایم بریم باغ عکس بگیریم میپرسیدن کجا سالن عروسیتونه بعد اسم سالن رو  که میگفتیم میگفت همه عروس دامادهای ما میگن ما دوست داریم بریم اونجا عکس بگیریم بعد شما مراسمتون همون جاست باز می خواین برین یه جای دیگه عکس بگیرین که ما هم تصمیم گرفتیم چند ساعت زودتر از مهمون ها بریم عکس هامونو همون جا بگیریم.

از همه خوشکل تر سالن وی ای پی بود که دقیقا زیر یا ابشار ساخته بودن و طبقه ۲ بود و یه بالکن هم جلوش ساخته بودن و میز صندلی چیده بودن خیلی قشنگ بود.

از سالن زنونه هم ورودی داره برای فضای بازی بچه ها که تاپ و سرسره و چرخ و فلک و این چیزها گذاشتن.

دیگه مراسم اتیش بازی و این چیزها هم داریم من که خیلی خوشم اومد خدایی هر جا سالن دیدم تو تهران به خوشکلی این جا نبود تقریبا ۷ کیلیومتر باید بری به سمت شمال شهر شوهری اینا فضاش مثل اوشان فشم تهران میمونه همون طوری همش باغ تالار و رستوران اینا کناره همه خیلی هم خوش اب و هواست.

واسه ساعت تالار هم از ساعت ۶ تا ۱۲ فعلا رزرو کردیم اما مدیرش گفت تا هر وقت خواستین ما براتو برنامه اجرا میکنیم واسه همینم قرار شد بزنیم تو کارتمون از ساعت ۷ یا ۸ تا هر وقت خوش بگذره که این طوری اگه مراسم مون طول کشید صدای مهمونا در نیاد و از ساعت ۶ هم اتاق عقد داریم که قرار شد یه حاج اقارو الکی بیاریم واسمون خطبه عقد دوباه بخونه فقط واسه فیلم و بعدشم کادو و بعدم که مهمونا اومدن بزن برقص.

۵۰ تا مدل سفره عقد داشت ۴۰ تا مدل میوه ارایی و سبزی ارایی که گفتش بازم تا زمان مراسم ما مدل های دیگه هم میارن واسه همین گفت ۳ روز مونده بیا سفره عقدتو انتخاب کن.

دیگه عکاسی هم که رزرو کردیم و فعلا ۵۰۰تومن ازمون گرفت و حساب که کردیم ۱۵۰۰ عکاسی و فیلم برداریمون میشه البته برسیم پای حساب کتابش بیشتر میشه خدا بهمون رحم کنه.

ارایشگاهم رزرو کردم که با پاتختی گفت میشه ۵۵۰ البته قیمتش بازم نسبت به شهرستان زیاد بود البته کلاس کارش بالا بود تمام مدل های عروس هاشو رو شاسی زده بود کلا ارایشگاش خوشکل بود البته بگم که تمام این جاهارو خوده خانواده شوهرم معرفی کردن بهم و گفتن این جاها هم معروفن و هم کاراشون خوبه حالا انتخاب با خودته هر جارو پسندیدی ما حرفی نداریم بابت قیمتاش که خدایی هم هر جا رفتم و پرسو جو کردم دیدم هم عکاسی که بهم معرفی کردن هم ارایشگاهایی که گفتن واقعا کاراشون خوبه .

ارایشگاهی که رفتم ارایشگره هر ۲ماه یک بار میره دوبی دوره میبینه میاد تو ماه رمضون هم قرار بود بره انتالیا با سوریه تورو تاج جدید بیاره.

از ارایشگره پرسیدم لباس عروس چه مدلی مده گفت یه لباس ساده ساده که یه ذره فقط کار شده باشه اصلا پفی هم نیست بر عکس تنگ هم هست مثل مدل ماهی فقط پایینش  از زیره زانو یه خورده چین خورده.البته هنوز دنبال لباس عروس نرفتم قرار شد لباسم از تهران بخرم ببرم .

ماشین عروسم از یه مدل خوشم اومد که با خاک و کوزه درستش کردن البته شوهری خوشش نیومد گفت حیف ماشین نیست ادم خاکیش کنه البته هنوز مدل ماشین عروس رو انتخاب نکردیم اونارو قرار شد ۴  ۵ روز جلو تر بریم انتخاب کنیم.

الان خیلی خوشحالم که قراره کمتر از ۳ ماه دیگه با کسی که واقعا دوسش داشتم و دارم بریم باهم زیر یک سقف و زندگی مشترک رو شروع کنیم.

خیلی خبر های دیگه هم دارم که مختصر الان میگم باز تو یه فرصت دیگه میام توضیح میدم.

۱.خواهر شوهر بزرگه اینجانب در استانه ازدواج قرار گرفت.

۲.جاری اینجانب با برادر شوهر عزیزم الان در سفر مکه هستن با نی نی تو راهیشون .

بعد میام ماجراهاشو تعریف میکنم.

شوهر عزیزم دوست دارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 19:27  توسط ناشناس  | 

روز مادر بر تمامی مادر های عزیز دنیا خصوصا مادر نازنین خودم پیشاپیش مبارک باشه خیلی دوست دارم مامان جونم.

مادر شوهر گلم شما هم اگه گیر الکی بهم ندی دوست دارم.

 

چون خدا اراده کرد، نماد عشق را در زمین قرار دهد، زن را آفرید و چون خواست هستی، عشق را باور کند، او را مادر قرار داد . مادرم روزت مبارک.

 

 

آسمانی پر از ستاره، دشتی پر از گل، تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد به مادرم... که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 17:42  توسط ناشناس  | 

امروز میخوام بگم به جز وسایل قبلیم چیا جدید خریدم واسه جهیزیم.

بند رخت اپارتمانی.میز اتو بزرگ.سماور و قوری استیل.کتری قوری کوچیک.کادروچنگال میوه خوری ۲ دست.سرویس قاشق چنگال واسه دمه دستی.کوشت کوب.تخته گوشت.سینی ۲ تیکه.سرویس اب کش استیل.جای سیب زمینی و پیاز.سرویس بلور ژاپن.اون سرویس بلوری هم که گفته بودم قبلا خریدمش.نایسردایسر.

فکر کنم همینا رو خریدم الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد دیگه همه جنس هایی هم که خریدم خارجیه به جز سماور که ایران شرق خریدم اخه اونم می خواستم مارک پل وان بخرم که فروشنده گفت ایران شرق بهتره و منم خریدمش.همین چند قلم با اونایی که سری پیش خریده بودم شد نزدیک۶ میلیون خدا به داد برسه با بقیه وسایل ها .سرویس بلور هم خیلی گرون بود تازه منم که ۲ دست برداشتم واسه همین زیاد شد .

قرار شد برم مسافرت و وقتی برگشتم بریم وسایل برقی هامو بخرم میگن مرکزش امین حضوره حالا باید بریم ببینیم چه مارکی خوبه بخریم اگه کنوود اصل گیرم بیاد میخرم اخه یه اقاهه میگفت از وقتی ایران تحریم شده هیچ کدوم از این جنس ها اصلی نیست و همش چینی که تحت لیسانس میزنه حالا خدا داند که سر وسایل برقی چه مصیبتی داشته باشم اخه هزار تا مارک هست که هر مغازه ای هم که میری تبلیغ یه مارکی رو میکنه ادم گیج میشه که چی بخره من سر همین خورده ریزها کلی اعصابم خورد شد اخه هرکی یه چیزی میگفت چه برسه به وسایل بزرگترم.

سر گوشت کوب این قدر گشتم تا یه گوشت کوب مدل دار گیرم بیاد اخه هرجا میرفتم از این استیل ها بود که کلی هم قالبش ایراد داشت و کج تولید شده بود تا این که یه جا گیر اوردم که گوشت کوبش لااقل مدلش فرق کنه با بقیه مدل ها .مارک یونیک هست دستش پلاستیک و فلزه خودشم که میکوبی پلاستیک فشردس همین که دیدمش گفتم من اینو میخوام یهو فروشنده خندید گفت چرا این قدر ذوق زده شدی گفتم اخه هر جا رفتم همه گوشت کوب ها مثل هم بود اما این یکی فرق میکنه با بقیه فروشنده هم گفت اره این محکم تره اما با شوهرت دعوات شد نزنی به ملاجش ها خطرناکه بزن وسط مغز سرش این طوری دردش کمتره یه ادم باحالی بود تازه همین که رسیدیم خونه بین اون همه وسایل و چیزهای گرون که کلی پولش رو دادم گوشت کوب ۸۰۰۰تومنی رو زودی نشون شوهری دادم و کلی ذوق میکردم شوهری این قدر بهم خندید و گفت راست میگی من تاحالا این مدلیشو ندیده بودم منم گفتم ماییم دیگه.

اصلا نمیدونم چرا این طوریم از چیزهای خاص خوشم میاد مثلا سر سرویس بلور این قدر گشتم تا یه سرویسی بخرم که شکل خاصی نداشته باشه و بهم ریخته باشه شکلش تا اخر گیر اوردم اصلا از همه چیز که به قول بابام شکل اجق وجق داشته باشه خوشم میاد حالا به بابام گیرداده بودم میگفتم یخچال هرمی شکل میخوام واسم گیر بیارید بابام میگفت تورو خدا دست از سر ما بردار بچه کجا واسه تو این مدلیشو گیر بیارم.   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

از مدل سرویس خواب زن داییم هم خیلی خوشم اومد اخه اونم شکلش بهم ریخته بود اگه اون مدلی ها گیرم بیاد خیلی خوبه البته سرویس چوب و ست صوتی با فرش با شوهری که باید بخره منم کمکش میکنم تا بخره.

مسافرتم قراره برم شهره شوهری واسه دیدن تالاره و سفارشات لازم واسه تزئین تالار و سفره عقد و این چیزا و رزرو کردن باغ و ارایشگاه و فیلمبردار و ...فقط موندم چطوری تحملشون کنم این چند روزی که میرم اونجا اصلا حوصلشون رو ندارم.

تا بعد از مسافرت دیگه مطلب نمیزارم بعد از سفر هم مطالب خانواده شوشو داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 13:18  توسط ناشناس  | 

سلام.

عروسی دایی جونم بالاخره به خوشی و کلی خوشحالی و نی نای تموم شد. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کلی رقصیدم هم تنهایی تو زنونه هم با شوهری وقتی مجلس قاطی شد کلی کیف کردیم.تو زنونه که مثلا فکر کنین بین ۲۰۰نفر زنی که بودن ۱۵۰ تا همش وسط بودن و میرقصیدن ۵۰تا دست میزدن من که اصلا نشستم فقط گاهی وامیستادم تا خنک بشم باز شروع به قر دادن میکردم خصوصا وقتی که چراغ هارو خاموش کردن و بخار و نورپردازی بود خیلی هیجانی بود بعد از مراسم هم جلو در سالن یه مراسم اتیش بازی بود که اونم خیلی باحال بود که کت یکی از دوستای داییم سوخت اخه از این ادمای باحال بود اومد بره وسط ابشار اتیش یهو جرقه پرید بهش کتش سوخت حالا جالب این جا بود که همه از کت و شلوار اون خوششون اومده بود اخرم چشم خورد.بعد از مراسم اتیش بازی دنبال عروس راه افتادیم تا بریم خونه عروس و پدر عروس  عروس دامادو دست به دست هم بده و برن سرن خونه زندگیشون که تو راه یه ماشین عروس دیگه هم سروکلش پیدا شد و همه فامیل ها باهم قاطی شدن که دایی بیچاره من دید همه دنبال اون یکی عروس راه افتادن به همه زنگ زد و گفت کجا هستن و ما گشتیم و پیداشون کردیم.

حالا رفتیم خونه عروس و رفتیم پارکینگشون واسه این که خونشون کوچیک تر بود و پارکینگ ها بزرگتر بود از همسایه هاشون خواسته بودن که ماشین هاشونو تو پارکینگ طبقه اول بزارن و فامیل ها برن تو پارکینگ -۱ تا صدا همسایه هارو اذیت نکنه خلاصه همه مردو زن ریختیم تو پارکینگ که من فکر کنم همه فامیل و هرکسی تالار اومده بود خونه عروسم اومده بود اخه هر کسی رو من دیده بودم تو تالاراونجا هم بود خلاصه اول شوهری با یکی از فامیل های دورش که دعوتش کرده بودیم شروع کردن به رقصیدن و قر دادن با عروس داماد هی شوهری به من اشاره میکرد میگفت بیا برقصیم باهم من هی خجالت کشیدم اخه کلی مرد اونجا بود البته زن ها هم میرقصیدن اما من خجالت می کشیدم تا این که دیدم فامیل شوهری دست زنش رو گرفت باهم رقصیدن منم روم باز شد و شروع کردم به قر دادن و همه زن و شوهر های جوون باهم دیگه میرقصیدن و حلقه زدیم دور عروس داماد و یکی از دوستای داییم هی میگفت دست ها بالا ماهم که پایه همه دستامون بالا هی از این ور هی از اون ور میکردیم و دور عروس داماد میچرخیدیم و قر میدادیم و ۲ ساعت اونجا رقصیدیم بعدم که دوباره سوار ماشین هامون شدیم و عروس دامادو بردیم جلو خونشون و گوسفند کشتیم و اسفند دود کردیم و از این چیزها بعدم اومدیم خونه که ساعت ۳.۵صبح بود خسته و کوفته بودیم به زور موهامو بازکرد شوهری و حموم نرفته خوابیدم اما ارایشم هم خیلی قشنگ بود همه ادرس ارایشگاهمو ازم گرفتن واسم یه تاج شکل گل بود رنگ لباسم زده بود گوشه سرم موهامم جمع و باز بود خدایی کارش عالی بود از به بعد میرم پیش همون.

پاتختی هم که رفتیم و بازم قر دادیم شام هم همه دایی ها و خاله ها خودمون رو انداخیم خونه مامانیم هم ناهار هم شام .ناهار که بقیه غذای تالار بود خوردیم بعد مردها اومدن خونه ما بعد از پاتختی دوباره اومدن دنبالمون که خودمون رو چتر کردیم خونه مامانیم و شام هم خوردیم و باز دایی هام عروسی منو شوهری رو سوژه کردن که میخوان چه بلایی سرمون بیارن اخه ما تا الان که حساب کردیم ۶۰۰نفر مهمون داریم دایی هام هم میگفتن پدر زن و مادر زن های ماهم میخوان بیان با این حساب ۷۰۰نفر میشن بدبختی این جاست بیشتر بشن سالنمون دیگه جا نداره اخه ۷۰۰ نفر ظزفیت داره مگه این که بگیم تو باغش واسمون میز صندلی بچینن.

وای موقع اتیش بازیش تمام مردم و ماشین ها تو خیابون وایستاده بودن فقط مراسم مارو میدیدن اخه واقعا محشر بود خدا کنه مراسم اتیش بازی ماهم مثل اینا خوب باشه .ماشین عروسشونم زانتیا سفید بود خوشکل درستش کرده بودن.

من که هم از داییم هم زن داییم قول گرفتم که اونا هم تو مراسم ما حسابی مثل ما پایه باشن و شلوغ کنن که اونا هم گفتن مارو یکی از عضوهای وسط بدون.

تو مرداد هم عروسی همون فامیل شوهری که گفتم حسابی با خانومش قر داد و گفت که ماهم دعوتیم منم کلی خوشحال که یه عروسی دیگه هم داریم.

امروزم رفتم جهیزیه خریدم باز حالا بعدا میگم چی خریدم.

شاید یه سفر هم در پیش داشته باشم هنوز قطعی نشده اما به احتمال ۸۰درصد میرم اگه چند وقتی اپ نکردم ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 18:11  توسط ناشناس  | 

همین الان از ارایشگاه اومدم رفته بودم خودمو خوشکل کنم.

واسه موهام و ارایش صورتم وقت گرفتم خیالم راحت شد اتلیه هم قرار شد نریم اخه این ارایشگاهی که وقت گرفتم خود ارایشگره کارای فتوشاپم انجام میده واقعا کارش محشر بود و بهم گفت اگه دوربین دیجیتال دارین خودتون عکس بگیرین بیار من واست فتوشاپ کار میکنم منم دیدم این طوری بهتره کلی عکس با ژست های مختلف میگیریم میدیم عکس هارو بهش هر کدوم بهتر بود واسمون فتوشاپ کنه اخه هم کارش خوبه هم قیمتش که هر عکسی رو ۵۰۰۰میگیره کار کنه هزینه چاپم ۲۰۰۰میگیره که میشه ۷۰۰۰اما اتلیه رفتم هر عکسی ۲۰۰۰۰میشد اون طوری نمیشد زیاد عکس بگیریم اما این طوری بهتره تازه عکساشم از مال اتلیه قشنگ تر میشه اخه نمونه کاراشونو دیدم کارای ارایشگره قشنگ تر بود اخه شوهرشم فیلمبرداره واسه همین فتوشاپ بلده گاهی اوقات اون کار میکنه.

 لباسم که قبلا خریدم حالا فقط مونده برم حموم.

نظرات رو راجع به حنا بندون خوندم راستش خودم هم زیاد مایل نیستم که حنا بندون بگیرم اونم بیشتر به خاطر اینه که ارایشم تو شب عروسیم معمولی ترنشون میده خودش رو بعدشم فکر میکنم که خرج الکی هستش کم کمش ۱ میلیونی واسه حنا بندون خرج میشه حالا خستگیشو میشه یه کاری کرد که مثلا ۲ روز جلو تر از عروسی گرفت اما خرجشو چی واسه همینم بی خیال حنا بندون شدم و اگه یه وقتی دیدم خانواده شوهرم گیر دادن واسه حنا بندون یه جشن کوچولو خودمونی میگیرم و من بیشتر دوست دارم حنا بندون اصلا نگیرم به جاش فامیل های نزدیک رو ۱۵یا۲۰روز مونده به عروسی بگم بیان خونمون واسه دیدن جهیزیه اخه ما یک هفته مونده به عروسی قراره بریم شهر شوهری اماده بشیم واسه مراسم عروسیمون بعد از عروسی هم حتما میان خونه و جهیزیه رو ببینن دیگه واسه همین اگه من جشن جهیزیه بگیرم بهتره هم راحت تریم دیگه بعد از عروسی راحتیم کسی نیمیاد وسایلم رو ببینه.

زن داییم هم جهیزیه رو اورد تمام وسایلاش سفید بر عکس من که همه وسایلم سیلور یا مشکی هستش. وسایل زن داییم هم قشنگه واسه پرده هم رفتم یه جا دیدم من خیلی خوشم اومد واسه اشپز خونه و اتاق خواب جالب بود حریر سفید بود پر از چین کناراش بلند بود وسطش کوتاه بعد یه پاپیون بزرگ وسطش میخورد رنگ بنفشش خیلی خوشکل بود منم دیدم هم از مدلش خوشم میاد هم پاپیون امسال مد شده دیدین رو ماشین عروس ها هم پاپیون با گل کار میکنن خیلی ناز میشه منم عاشق پاپیونم حالا خونه که بگیریم اندازه پنجره هاشو بگیرم حتما از اون پرده میخرم رنگشم با وسایل پذیرایی که خریدم ست میکنم.

امروزم نرفتیم جهیزیه بخریم گفتیم استراحت کنیم یکم اخه واقعا خسته میشه ادم.

واسه سرویس بلور هم تصمیم گرفتم سرویس کامل نخرم چند تا تیکه بخرم واسه ویترین فقط بچینم مثلا شیرینی خوری با میوه خوری با اجیل خوری ویه جام با لیواناش دیگه چیزه دیگه ای نخرم همین چند تا تیکه رو یه مدل دیدم که کناراش مدل نقره کار شده انگار پایه ظرفه بعد خوده ظرفه روش میخوره پایشم روش نگین خورده خیلی خوشکل بود این چند تا تیکش شد ۱میلیونو ۳۰۰  سایز متوسطش اما واقعا محشر بود .بابام میگه استفادت نمیشه این چیزا فقط دکوره منم گفتم اشکال نداره وقته پاتختیم یا وقتی که نامزد کرده بودیم دعوتمون میکردن این قدر از این چیزا بهمون دادن که نمی خوام همونا رو استفاده میکنم اینا رو هم میخرم واسه دکور حالا می خوام بگردم ببینم قیمت پایین تر گیر میاد یا نه.

اما خدا کنه بتونیم یه خونه خوب اجاره کنیم که لااقل جا داشته باشه بتونم وسایلم رو قشنگ بچینم اخه حیف ادم کلی پول بده بعدش نتونه ازش استفاده کنه .

همین دیگه خبر دیگه ای ندارم فعلا اما فکر کنم تا بعد از عروسی دیگه نیام اپ کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 12:23  توسط ناشناس  | 

سلام خوبین؟خوبم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خیلی وقت اپ نکردم چون سرم شلوغ بود الانم یه کوچولو وقت گیر اوردم که اومدم.

۵ شنبه که با مامان اینا رفتیم خارج از شهر که بارون گرفت اونم چه بارونی و همش تو ماشین بودیم.جمعه هم با شوهری رفتیم درکه البته بازم بعد از ناهار چون جمعه ها ناهار معمولا همه دست به جمع خونه مامانیم هستیم.

اخر هفته خوبی بود خوش گذشت.

از شنبه هم شروع کردم به جهیزیه خریدن و میریم میدون شوش چون مرکزش اونجاست و اینارو تا حالا خریدم.

سرویس اشپز خونه ۲۶ تیکه بهاز کالا.سرویس چینی ۱۸ نفره ۴گوش دسینی.سرویس ارکوپال ۶نفره ۴گوش دسینی.سرویس کارد اشپز خونه گینک هوس.سرویس قاشق چنگال ۱۸ نفره دالتون.زودپز دو قلو بلمونت.کتری و قوری هرمی دالتون.

همین چیز هارو تا الان خریدم که شد ۱.۵ میلیون و با قیمت های سر سام اور که مغز ادم سوت میکشه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و چون میفهمن واسه جهیزیه میخوایم تخفیف هم تو کارشون نیست.حالا گفتیم باز بعد از عروسی دایی جونم بریم بقیه کارهای مارو انجام بدیم تا هوا گرم نشده که همین الانش با همین چند تیکه جنسی که خریدم از پا افتادیم تو این گرما و شلوغی.خدا بخیر کنه لوازم برقی هارو که چقدر بشه از الان من به تمام دختر ها سفارش میکنم که پول جمع کنین خرج الکی تیتیش میتیش نکنین چون من خودم از اون ادم ها بودم و الان پشیمونم این دورو زمونه دیگه حداقلش ۱۰ میلیون واسه جهیزیه معمولی بایدادم داشته باشه البته من این چند تیکه جنسم واقعا خوشکل و جنسش خوبه یعنی از متوسط به بالاس چون گرون تر و بهترم بود که خیلی میشد باز.

این چند روز هم دنبال ارایشگاه و خوشکل کردن خودمونیم.

راستی چند تا خبر اول این که این ماه ماه تولد منه  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و چند تا از فامیل ها که به ترتیب :

اول از همه تولد عمه جونم بعد از عمه تولد منه و هم زمان روز تولد من روز تولد برادر شوهر بعد از برادر شوهر تولدجاری بعد از اون تولد دختر دایی بعد از اون تولد برادر شوهر بزرگم بعد از اون هم تولد داییم.

خلاصه تولد تو این ماه زیاد داریم و همین جا تولد تک تکشون رو تبریک میگم.کادو تولد منم یادتون نره شما دوستان عزیز شماره حساب بدم بریزین به حساب؟  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کادو تولد هم شوهری پیش پیش بهم داد.تو هفته پیش رفتیم بازار واسه خریدن سرویس طلای این جانب که پشیمون شدیم و تصمیم گرفتیم باز بعد از عروسی بخریمش که پولامون بیشتر بشه و بتونیم سرویس سنگین تری برداریم و همین طوری که میگشتیم یه النگو پهن دیدم خوشم اومد پرسیدیم چند گفت ۸۰۰تومن و شوهری گفت دوسش داری؟

منم گفتم اره اما ۸۰۰تومن هم زیاده بعد واسه سرویس باز نمیتونیم چیز خوبی بخریم که تصمیم گرفتم که دستبندم که قبلا شوهری واسم خریده بود و ۴۵۰ ارزش داشت رو بدیم و ۳۵۰روش بزاریم و این النگو رو بخریم اخه دستبند ۲تا داشتم واسه همین از دستبند عزیزم خداحافظی کردم و این النگو رو خریدم .دست شوهریم درد نکنه که تو این اوضاع بازم واسم همچین کادویی اونم پیش پیش خرید از همین جا بوس بوس .  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد   

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اگه خدا بخواد هفته دیگه هم که چند روز تعطیلی هست شاید بریم مسافرت هنوز معلوم نیست.

مادر شوهرم هم زنگ زد به گوشی شوهریم و حال اونو پرسید و منم که انگار نه انگار عروسش هستم یا نه منم گفتم به جهنم باهاش حرف نزنم راحت ترم.

راستی نظر شما راجع به حنا بندون چیه؟یعنی اگه عروس بودین حنا بندون دوست داشتین یا نه؟

اخه خودم راجع به حنا بندون دو دلم که بگیرم یا نه اما پا تختی رو دوست دارم اخه کادو میدن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 11:49  توسط ناشناس  |