خاطرات یک عروس جوان

خاطرات تلخ و شیرین

4

بنده تصميم گرفتم كه يك درس حسابي به خانواده شوهر بدم اونها فكر كردند كه من چون از روز هاي اول كه عروسشون شدم خودم رو پيششون نگرفتم و افه نذاشتم و باهاشون قاطي شدم ديگه معذرت مي خام از شما ولي هر غلطي كه مي خان ميتونن بكنن من به حدي خاستم كه اونا احساس نكنن كه من فرق نميكنم با اونا يا اين كه فكر كنن منم ديگه جزي از خانوادشونم خيلي باهاشون راه اومدم اما از اين به بعد ديگه مثل قبل نيست من امتحانشون كردم ديدم جنبشو ندارن پس منم روشمو عوض كردم .

مثلا تولد مادر شوهر بود و من نه اس ام اس دادم و نه زنگ زدم و فقط شاعت 10 شب بود به شوهر عزيز گفتم امروز تولد مامانت بود و شوهر عزيز يادش افتاد و يك اس ام اس تبريك به مامانش داد و سريعا مادر شوهر جواب پيام پسر عزيزش رو داد و من رو به شوهر كردم و گفتم ديدي اس ام اس به مامان ميرسه الكي گفته كه پيام هاي من بهش نميرسيده و شوهر عزيز فقط بنده را نگاه كرد و چيزي نگفت خودش هم فهميد كه مادرش يك دروغ گو بزرگه.

نمونه هايي از سخن هاي تند  خواهر شوهر ها و مادر شوهر:

خواهر شوهر بزرگتر بنده كه از شوهر بنده هم 2   3 سالي بزرگتر هست  و همين روزها هم 27 سالشون شد و در استانه ترشيدگي به سر مي برند و هنوز ازدواج نكردند يك روز كه به پيش خانواده شوهر رفتيم و يك روز با شوهر مشغول حاضر شدن بودم تا با شوهر عزيز به بيرون برويم و بگرديم خواهر شوهر امد و بنده را مشغول ارايش كردن كرد ديدو  گفت:ببخشيد عروسي تشريف ميبرين اين قدر مي مالين؟

من:نه عروسي كجا بود داريم ميريم خيابون بگرديم مگه نديدي من عروسي باشه ميرم ارايشگاه و يك لبخند هم زدم و گفتم:مگه شماميرين عروسي اين قدر ارايش ملايم دارين بعد در پاسخ سخن خود بلند گفتم گرچه شما اهل اين حرف ها نيستين اخه فكر ميكني خيلي خوشكل ميشي و خواستگار ها ميريزن دم خونتون زوذي ميبرنت.

و قضيه را به شوهر گفتم و شب كه بر گشتيم شوهر رو به خانواده كرد و گفت:من اگه زنم بد بگرده خودم ميگم لازم نيست شما حرفي بزنيد.

يا يك سري ديگه تولد بچه جاري بود و ما به منزل برادر شوهر رفتيم و مشغول لباس عوض كردن بوديم كه همون خواهر شوهر امل باز رسيد و گفت:بليز بلند تنت كن جلو برادر شوهرات زشت و اصلا امان نداد كه من لباس خود را اول عوض كنم بعد راجب لباس بنده نظر بده منم راستشو بخاين اول ميخواسم يك بليز و شلوار معمولي بپوشم ام ديدم هر 2 جاري بنده به شكل فجيحي ظاهر شدند منم به لج خواهر شوهر يك كت كوتاه بالاي باسن و يك دامن تنگ  كه از سر زانو تا پايين ان حرير بود پوشيدم تا ديگه معذرت ميخام زر زر زياد نكنه هر لجني از دهنش مياد بيرون نگه .

به حدي سخنان تند ميزنند كه جاري بزرگتر بنده كه يك سال از بنده بزگتر هستند يك بار يك چك ابدار در گوش خواهر شوهر خود كه 6  7 سال از او بزرگتر هست كوبيد و از ان روز به بعد ديگه خواهر شوهر جرات حرف زدن خلاف ميل او را ندارد منم بايد اخر سر همچين كاري انجام بدم  تا ديگه گير الكي به ادم ندن البته من كه فكر ميكنم به ما حسودي ميكنه خواهر شوهر چون او در استانه ترشيدگي هست و ميبينه كه عروس هاي جوان و كوچك تر از خودش گرفتند  داره دق ميكنه نسبت به ما.

نا گفته نماند كه جاري بزرگتر بنده كه جاري بزرگ بزرگه ميشه جلوي 2 برادر شوهراش كه شوهر منم ميشه به حدي بد ميگرده كه با تاپ بندي هم مياد و با سايه هفت رنگ و هيچ وقت هم بدون مژه مصنوعي ديده نميشوند و داراي ابروهاي تاتو كرده به صورت شيطاني اما من و يك جاري ديگه خيلي ساده و بليز و شلوار معمولي ميگرديم و هيچ وقت روسري خود را جلو برادر شوهر ها بر نميداريم البته يك روسري معمولي فقط جهت ظاهر و از نظر پوشش و ساير مسايل اندك مشكلي هم با شوهر نازنينم ندارم و فقط دخالت هاي بيجاي خانوادش كه اذيت ميكنه ادم رو.

بنده عروس كوچك خانواده هستم كه جاري بزرگ من 8 سال بزرگتز از بنده هست و جاري ديگر 1 سال از بنده بزرگترن و من عروس كوچك هستم و كليه اصلاحات و تربيت عروس را ميخواهند سر بنده در بيارند.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 19:38  توسط ناشناس  | 

3

پس از گذشن از ان روز بسیار خسته کننده و پر از شلوغی و سرو صدا و روز پس از ان و ترو تمیز کردن خانه و پشت سر گذاشتن و پاسخ دادن به تمام حرف های مادر شوهر میرسیم به ۴ روز پس از جشن که خانواده شوهر تصمیم گرفتند من را خوشحال کرده و به شمال برویم و از انجا به ولایت همسر برویم(ما ساکن تهرانیم و خانواده همسر در شهرستان هستند)

در اتومبیل:منو شوهر عزیز و ۲ تا خواهر شوهر ها عقب پدر شوهر پشت رول مادر شوهر بغل ایشان نشستند)میرسیم باز به سوال های پی در پی خانواده شوهر که مرا تنها گیر اورده بودند

۱.روز جشن شاباش چقدر جمع شد؟تقریبا ۷۰۰تومنی شد

مادر شوهر:(اخه از طرف فامیل شوهر شاید روهم رفته ۵۰ تومن داده باشن و این جا بگم که پدر شوهر بنده اون روز پولی سر بنده که عروسشون باشم نریختن و فقط مادر شوهر و پدر شوهر هر کدام ۵تومن شاباش دادن و خواهر شوهر ها هم هیچو از طرف ما پدر.پدر بزرگ و عمو هر کدام تغریبا ۶۰ ۷۰ تومن رو سر بنده ریختند و فامیل های همسر)

۲.غذا هاتون تموم شد یا خیلی زیاد اومد؟

من:نه خیلی زیاد اومد خوب شد شما یک قابلمه غذا بردین (مادر شوهر پس از جشن و موقع خداحافظی گفتند:اگه غذا زیاد اومده بدین ما ببریمبه نظر من که درست نبود خودشون بگن بهشون ما غذا بدیم در هر حال یک قابلمه بزرگ برنج با مرغ بردند)

و سوال های دیگر...

در راه شوهر بنده هنوز خیلی غیرت برای بنده نمیگذاشتند و بنده روسری از سرم افتاده بود و ایشان به من چیزی نمیگفت تمام مسیر را بدون روسری طی کردم چون هوا کاملا گرم بود و حتی کولر ماشین جواب گو نبودو تمام مسیر مادر شوهر و خواهر شوهر ها به بنده چپ چپ نگاه میکردند و من در پاسخ نگاه انها لبخند می زدم.

چون در شمال به منزل یکی از دوستان پدر شوهر میرفتیم و ما تازه نامزد کرده بودیم برای خرید شیرینی با شوهر عزیز به مغازه رفتیم پس از این که اومدیم سوار ماشین بشیم مادر شوهر سریع گفت تا سوار نشدین از این مغازه یک ظرف مسافرتی بخرین با سلیقه عروسم ببینم سلیقش چه طوره؟و از همان انتدا شروع به امتحان بنده نمودند

پس از اینکه رسیدیم و پس از صرف ناهار با چند نفر از دختران دوست پدر شوهر و همسرم و خواهر شوهر ها به گشت و گذار رفتیم و میرسیم به جایی که ه زمین های برنج کاری رفتیم و بقه ما جرا که نگم بهتره...

حدود یک هفته ای در شمال مشغول عشق و حال بودیم و سپس با دوستان پدر شوهر به ولایت شوهر رفتیم زیرا عروسی برادر شوهر بنده بود و شوهر بنده چون دلشون می خواست بنده در عروسی برادرشون حضور داشته باشم برای همین زود به خواستگاری بنده اومدن و عقد و جشنمون زود بر پا شد چون عروسی برادر شوهر هم در راه بود خلاصه به ولایت شوهر رسیدیم و به منزل شوهر رفتیم و جاری بزگتر برای استقبال از ما به همراه شوهرشون به اونجا اومدند اما به محض دیدن بنده کاملا حس کردم که حسودیش شده چون فقط یه سلام کرد و یک دست داد و نه روبوسی نه گفت مبارک باشه و کاملا مشخص بود که حسودیش داره میشه و من هم کاملا سنگین باهاش برخورد کردم و ۲ ۳ روزی گذشت تا به روز عروسی رسیدیم که عروسی در مشهد بود و ما به انجا رفتیم و بنده به همراه ۶ نفر از فامیل های شوهر و جاری عزیز به ارایشگاه رفتیم اما بنده در ان بین از تمام انها زیبا تر شدم به حدی که خودشون میگفتند که تو از همون قشنگ تر شدی و بنده عشوه میومدمو بعد به سالن عروسی رفتیم و جاری کوچک بنده که عروس خانوم بود را هم ملاقات نمودم همان شب عروسیشون و او کم تر حسودی کردو یک مبارک باشه نا قابل به بنده گفت.

ان شب تمام فامیل های شوهر را ملاقات نمودم مادر شوهر تک تک فامیل ها رو به سر میز بنده می اوردند و میخاستند عروس جدیدشان را نشان همه بدهندو من هم به تمام انها یک لبخنده زورکی میزدم و پیش مامانم و مامان بزرگ و بقیه فامیل های خودم نشسته بودم و همه فامیل های شوهر به سراغ ما میومدند جهت تبریک و اشنایی و مادر شوهر هی تعریف بنده را مینمود و منو جاری هابا تمام وجود حسودی میکردند زیرا مادر شوهر ان شب بین انها فقط به من توجه مینمود و تمام فامیل ها با من سلام علیک میکردند تا با عروس و من ان شب با سیاست خود را در بین انها جا کردم اما در باطن حالم از تک تک انها به هم میخورد

شوهر عزیز و برادرای عزیزش وارد سالن شدند تا ۳ برادر افسانه ای به همراه همسرانشان خود نمایی کنند و قری به کمر بدهند و شل شل دست دست هیییییییییییی

خاله شوهر بنده که اهل کلاس گذاشتن هستند و هر جا که چیزی بشنوند زودی انجام میدن و علاقه زیادی به عمل های زیبایی دارند و ساکن شمال تهران هستند به سراغ بنده امدند:عزیزم بینی تو عمل کردی؟

من:نه چه طور مگه؟

خاله:اخه بینیت مثل این عمل کرده ها میمونه من شک کردم عمل کردی یا نا نه گفتم بپرسم ازت اخه دیدم جای عمل هم رو بینیت دیده نمیشه گفتم ببینم دکترت کیه که این قدر خوب عمل کرده منم برم پیشش میخام یکم بینیم بره سر بالا

من:

خاله شوهر رو کرد به دخترش و خواهر زادهاش:نه بچه ها عمل نکرده فرم بینیش همین طوری خوشکل.

من:

سوال دختر خاله؟تو جای دیگه ارایشگاه رفتی یا با خواهر شوهراتو جاریت با هم یک جا رفتین؟

من:نه همه باهم یک جا رفتیم چه طور مگه؟

اخه تو خیلی خوشکل شدی.

من:لطف دارین شما.ما با هم یک جا رفتیم اما فقط من طراحی بدنم خاستم اونا نخاستن اخا من لباسم بالاش باز بود گفتم طراحی جالب میشه

و سوال های پی در پی و فضولی های زیاد که در خانواده شوهر بنده عادی هست و پایان مراسم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:22  توسط ناشناس  | 

2

دیروز پس از نوشتن مطالبم در وبلاگ تصمیم گرفتم که یک بار دگر به مادر شوهر خود اس ام اس زده و خود را در واقع به نوعی گول زده که اره شاید مادر شوهر راست میگوید و پیامی به ایشان نرسیده و خود را راضی کرده تا دوباره حالی از ایشان بپرسم و دست به گوشی شده تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comو ۴ پیام فرستاده اما پاسخ...و منتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو دیگر تصمیم گرفتم که بار دگر از این خطاها نکرده و شوهر عزیز را در جریان تمام قضایا گذاشمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

میدونید داستان خواستگاری.عقدو جشن نامزدی ما در کل رو هم ۴ روز طول کشید تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

شب اول خواستگاری.فردا صبح رفتن به ازمایشگاه واسه ازمایش خون و عصر همان روز رفتن به محضرو جاری شدن عقد.فردای ان روز مشغول تدروکات جشن و شب بعد از ان برپا کردن جشنتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

و اولین سخن زیبای مادر شوهر پس از اعلام نظر + بنده:یقه اقاتون خراب شده دیگه از این به بعد شما باید کارای پسر مارو انجام بدینتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comو من پس از شنیدن این سخنتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comاما در باطنتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

فردای ان روز پس از امدن از محضر بزن به رقصی راه انداخته و من و شوهر عزیزم در حال و هوایتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comو پس از ان جای دنجی گیر اورده وتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comوتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comوتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comکه ناگهان مادر شوهر رسید وچهره اوتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comوگفتند که بهم این قدر نچسبین مردم چشمتون نزنن حالا هم بیاین این شربت رو بخورین ازقندیه که بالا سرتون ساییدیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comو من تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comوپس از دقایقی منزل مارا ترک نمودند و شوهر گرامی از ان شب به بعد منزل ما سکنا گزیدندتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

فردای ان روز هم که فقط مشغول تدرکات بودمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comسپس روز جشن فرا رسیدتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comو من به ارایشگاه رفته و با چهره ای کاملا اراسته برگشتمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comپس از این که شوهر گرامی با شیرینی به دنبالم امد تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comو بعد گرفتن عکس و لاو ترکوندن تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو اغاز جشن و سوال های متوالی مادر شوهر :۱.عروسمون چه خوشکل شده!!!!!!!!!حتما ارایشگاه گرون رفته؟مادرم نگاهی به من کردتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو در پاسخ به مادر شوهر:دختر من همین طوری خوشکل بود تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comومنتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comپس از دقایقی ۲.لباس عروسمون یه طوری نیست؟تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comمادر بنده:چه طوری ؟تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comخیلی لختی نیست؟مادر بنده؟نه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

و سوال های دیگر...

بزن به رقص شروع شد و من و شوهر تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو فامیل ها تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو مادر شوهرتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

میرسیم تا وقتی که تعداد مهمان ها زیاد شد و ما جشن را مخطلط کردیم و عکس العمل مادر شوهرتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com و سپس در یک عملیات فوری به سراغ من امد و به صورت غافل گیری که من در حال تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comو چادر بر سر بنده کرد و من تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comسریعا موضوع را به شوهر اطلاع داده و او گفت:نمیخاد چادر و خود او چادر بنده را از سرم برداشت و من تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com و دوبارهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

و این قدر رقصیدیم که حلاک شدیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

این داستان ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 13:20  توسط ناشناس  | 

1

سلام به تمام دوستان عزیزی که این وبلاگ را می خون

این وبلاگ نوشته های یک عروس ۲۰ ساله هست که الان یک سالو خورده ای میشه که عقد کرده و دل پری از دست خانواده شوهرش به خصوص مادر شوهرش داره ولی در ظاهر رابطه او با انهاتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comیا شاید همتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comولی در باطنتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.اخه میدونین لجمو یه وقتایی در میارن حالا نمیخام تو همین پست اول خیلی ازشون تعریف کنم اما یکی از کارایی که کردن و لجم گرفت این بود که من به مادر شوهر گرامی اس ام اس زدم چون حالشون خوب نبود گفتم یه حالی بپرسم اما اصلا انگار نه انگار که من اس ام اس دادم منم به شوهر عزیزتر از جانم ماجرا را گفتم و شوهرم به مادرش موضوع را انتقال داد و مادر گرامی گفت اس ام اس نرسیده بهش تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comمن بعد از شنیدن این حرفتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comخوبه گوشی ها همه پیشرفته هستن و اس ام اس به طرف مقابل که میرسه پیام میده که پیام رسیده  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

به جهنم منم نه زنگ میزنم نه اس ام اس میدمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نا گفته نمونه که تا الانم هر ۲ یا ۳ ماه یک بار بهشون زنگ میزدمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

من ۵ سال سابقه نوشتن وبلاگ دارم و این وبلاگ رو جدید ساختم تا دردو دلامو این جا کنم چون متاسفانه ادرس وبلاگای دیگمو فکو فامیل شوهر دارنتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 18:30  توسط ناشناس  |